آرشیو May 2009

نیناش‌ناشم بلده!؟

| 4 نظر | بدون بازتاب

گورنوشت جان قبل از اینکه وارد ادامه بحث شوم، ذکر دو نکته ضروری است:

اول آنکه من در نوشته‌هایم هیچ جا رای دهندگان به کروبی را به بلاهت متهم نکرده‌ام. بلاهت را در مورد کسانی به کار بردم که به نیت اصلاح قصد شرکت در انتخابات ندارند و در جایی دیگر نیز نوع استدلالهای اطرافیان فعلی کروبی بخصوص زیدآبادی را این‌گونه دانستم که کماکان بر روی این حرفم باقی هستم. زیرا کسی که از بین همه شرایط ریاست جمهوری صرف دیدار با ساسی مانکن را علت رای دادن خود می‌داند ابله است از نظر من.

دوم آنکه بحثهای وبلاگی اینچنینی و در این حجم بالا یک ویژگی عمده دارد. آن هم این است که آدمها سعی می‌کنند در جاهایی که سنبه استدلالشان پرزورتر است پررنگ‌تر جلوه کنند و به اصلاح بولد شوند اما از قسمتهای دیگر سرسری گذشته و تقریبا زیرسبیلی رد می‌کنند قضیه را. در پست قبلی قسمتهایی بود که دوست داشتم مبسوط‌تر به آن پرداخته می‌شد که چنین نشد. بگذریم.

من هم سعی می‌کنم با همان تیترهایی که تو انتخاب کردی چند خطی بنویسم باشد که فضای انتخاباتی داغ‌تر شود.

 

انتخاب هیجانی

در این مورد تقریبا موافقم. به هر صورت این یک استعداد و نعمت ذاتی است که هرکسی ندارد. اینکه سخنور قابلی باشی یا خوش قیافه باشی یا بتوانی کلمات را خوب ادا کنی. اما فکر کنم بیش از حد به این آیتم بها داده‌ای،‌ چه در این انتخابات سالهای گذشته به جز دوره خاتمی لزوما فرد خوش‌صحبت‌تر و خوش‌پوش‌تر برنده نبوده است. شاید مصداق این انتخاب هیجانی بیشتر به کار همان جامعه آمریکایی بیاید تا ایران با این پراکندگی عجیب و غریبش از این لحاظ. اینکه موسوی چه می‌گوید و چه شنیده می‌شود تنها مربوط به این دوره و این آدم نیست. این مردم هستند که همیشه از صحبتها آن چیزی که می‌خواهند را می‌شنوند. فرق کروبی و موسوی شاید همین باشد که حرفهای کروبی هرچند قشنگ است اما به خاطر سوابقش آنگونه شنیده نمی‌شود که باید. اما موسوی با همان اندک اشاراتش حرفهایش مقبول‌تر می‌افتد.

 

پرسش از انقلاب فرهنگی و موارد مشابه

اینکه موسوی سعی دارد گذشته‌اش را پررنگ جلوه دهد غیرمنطقی نیست. یک مدیریت قابل قبول در عرصه جنگ و تحریم نکته مثبتی است که نمی‌شود از آن گذشت. بخصوص که درد امروز مردم درد اقتصاد و درد تورم است. اینکه لزوما برگشت به دهه 60 باید همراه شود با نشان دادن نکبتهایش ،‌گزاره درستی نیست. چون این نکبتهایی که بخصوص در حال حاضر به آن اشاره می‌شود به طور عمده ربطی به موسوی نداشته است. اینکه سروش از آن گفتمان فاصله گرفته و سعی می‌کند تبری جوید، داستانش یک مقدار فرق می‌کند. کاری که سروش می‌کند دوری جستن از گذشته‌اش نیست. بلکه توپ را انداختن در زمین دیگر شخصیتهای دهه 60 است. به عبارتی اگر کسی از گذشته‌اش پشیمان باشد باید نقش‌اش را پذیرفته و بابتش اظهار ندامت کند. اما سروش تنها کاری که می‌کند رفع اتهام از سوی خودش و متهم کردن دیگران است. در سایت امروز نجفی وزیر سابق جوابیه‌ای به سروش دارد که به علت فیلتطر بودن به آن لینک نمی‌دهم ولی فحوای آن دقیقا همین است. یعنی در انقلاب فرهنگی نقش موسوی به مراتب کمتر از سروش و آن هیات اولیه قضیه بوده است. طبعا این قضیه غیرمنطقی است که اگر موسوی در آن برهه در عرصه‌ای موفق بوده باید جوابگوی تمام نقایص‌اش هم باشد.

 

تاثیر گفتمان

اگر از آن قسمت احیا دموکراسی و حقوق شهروندی بگذریم که بیشتر به شعار می‌ماند تا عمل، رجعت به گذشته لزوما اتفاق ناخوشایندی نیست. به عبارتی اگر کسی در آمریکا مثلا از دوره طلایی اقتصاد دوران کلینتون تعریف کند و در وضع فعلی اقتصادی نوید بازگشت آن دوران طلایی را بدهد کار نابخردانه‌ای انجام نداده است. اساسا وقتی آینده‌ای به آن درخشانی که تو داری به تصویر می‌کشی محتمل نباشد خواه به خاطر شرایط خواه به خاطر حامل آن گفتمان که کروبی باشد، گذشته خودش را بیشتر به یادها می‌آورد. کمااینکه غایت این مردم برگشت یک اتفاقی در مایه‌های دوم خرداد است و نه چیزی بیشتر از آن. شاید حتی به چند خط پایین‌تر از آن هم راضی باشند. فضای ذهنی یک چیز است و آن چه با گوشت و خون احساس می‌شود چیز دیگر.

 

مشکل گفتمان انتخابات پیش رو

گفته‌ای کروبی 10 سال پیش اطرافیان امروز خود را افراطی نامید. فکر کنم قدری اشتباه حساب کردی. اگر به همان صحبتهای انتخاباتی چهار سال قبلش برگردی می‌بینی که همچنان آدمهایی که از عبدی بسیار کمتر افراطی بودند با چوب کروبی و حزب متبوعش رانده می‌شدند. اما چه شد که به یکباره این چرخش اتفاق افتاد؟! این همان سوالی است که پاسخی به آن ندادی. تو بهتر از من می‌دانی که عقیده بیش‌بها داده شده -Overvalued Idea- یک قدم مانده است تا هذیان. به عبارتی آن ارتباط نصفه و نیمه‌اش را با حقیقت حفظ کرده. حالا با چه متر و معیاری تو ادعا می‌کنی کروبی نسبت به 4 سال که چه عرض کنم، به همین چند ماه قبل‌تر عوض شده است؟! اگر کسی مثل مخملباف بیاید و از عقایدش برگردد، راحت‌تر قابل پذیرش است. چون در این سالها دیده است و خوانده است و ذره ذره تغییر مسیر داده است. یاد بیمار بخش روانپزشکی می‌افتم که ادعا می‌کرد امام زمان است. از ECT هم بسیار می‌ترسید. وقتی plan شوک برایش گذاشته شد به اتاق معاینه برگشت و گفت اشتباه می‌کرده و تمام صحبتهایش حاصل یک توهم بوده. از دکتر گودرزی پرسیدم که چرا حرفش را باور نمی‌کنید!؟ گفت روند از بین رفتن هذیان این گونه نیست. اول بیمار شک می‌کند کلی با خودش کلنجار می‌رود و ذره ذره این اعتقاد در او سست می‌شود تا نهایتا از بین برود. کما اینکه بیمار به علت اینکه صبحانه خورده بود ECT‌ اش کنسل شد و دوباره به اتاق برگشت و ادعای امام زمان بودن را از سر گرفت. الغرض خواستم بگویم این تغییری که تو از آن دم می‌زنی در مورد کروبی اتفاق نیفتاده است. بلکه تنها یک موج سواری لحظه‌ای است برای برنده شدن. زیرا چنین تغییری نیاز به یک بازه زمانی خیلی بیشتر دارد. خیلی بیشتر از چیزی که امروز در مورد کروبی شاهدش هستیم

 

طبقه متوسط

در مورد طبقه متوسط با تو موافقم. اصولا ما طیف وسیعی از صدکهای جامعه را طبقه متوسط در نظر می‌گیریم. که شاید تنها درصد اندکی شامل آن شود. به همین خاطر هم هست که طبقه متوسط کم اثر است. اصولا تحصیل یک زمانی در این مملکت وسیله تغییر طبقه اجتماعی و ثروتمند شدن بوده اما کم کم کارکردش را از دست داده و نه تنها طبقه اجتماعی را عوض نمی‌کند که گاهی سبب حرکت آن به یک رده پایین‌تر هم می‌شود. به همین خاطر این طبقه متوسط را نمی‌توان ارزیابی کرد چراکه تحصیلات با توجه به عمومی شدنش تقریبا در تمام طبقات شهری به استثنای یک درصد اندکی ریشه دوانده. اما با خودش فرهنگ همراه نیاورده. به همین منظور و به علت همین گستردگی نمی‌توان با یک نسخه همه را راضی کرد. آن طبقه متوسطی که طرز فکر ما را به رسمیت می‌شناسند به قدری اندک هستند که بشود از آنها در انتخابات چشم‌پوشی کرد. زیرا قسمت عمده طبقه متوسط کلی دردشان همان درد اقتصادی است و گفتمانشان نیز مشابه طبقات پایین‌تر است تا طبقات بالاتر جامعه. اما در مورد 16 میلیون و ... من فکر کنم آن بیس که تو می‌گویی نهایتا 7-8 میلیون بیشتر نیست. در دوره اول رای کروبی که اکثریت‌اش 50 هزار تومانی‌ها بودند. رای مهرعلیزاده هم که قومیتی بود. رای رفسنجانی هم ملغمه ای از اصلاح‌طلب و اصول‌گرا و طبقه متوسط و پایین و ... را با خود داشت که قابل تفکیک نیست. اما در دور دوم ده میلیون به رفسنجانی رای دادند. از این تعداد اگر 80٪ شان آن بدنه‌ای باشند که تو از آن سخن می‌گویی دست بالا می‌شود 8 میلیون. آن بقیه خاموش همانطور که گفتم طبقه قابل پیش‌بینی نیستند و به سبب همان تحصیلات احساس می‌کنند که تئوریسین هم شده‌اند که در نتیجه حضورشان مستلزم صرف هزینه‌های بسیار است و نهایتا مشخص هم نمی‌شود که رای‌شان به صندوق چه کسی ریخته می‌شود. کم نبودند طبقه مرفهین جامعه که رای خود را برای احمدی‌نژاد به صندوق ریختند.

در مورد لقمانیان هم فکر کنم نهایتا این حکم حکومتی بود که گره از کار گشود. من کردیت آن را به حساب کروبی نمی‌نویسم.

 

احزاب اصلاح‌طلب

خوب فکر کنم بارزترین پارادوکس صحبتهایت در همین قسمت است. تو از سویی به کارکرد حزب معتقدی و حزب کروبی را یکی از امتیازاتش می‌دانی اما وقتی نوبت می‌رسد به کارگزاران دقیقا نظرت وارونه می‌شود. تو گفته‌ای اعتبار کارگزاران را به مهاجرانی و کرباسچی می‌دانی. خوب این یک نظر شخصی است اما فکر کنم تفکر حزبی چنین چیزی را برنمی‌تابد. اساسا وقتی حزب به یک تصمیم‌گیری بر اساس اجماع اکثریت اعضایش بر حسب اساس‌نامه‌اش می‌رسد خلاف آن عمل کردن نشانه ناخوشایندی است از همان تفکر هیاتی به جای تفکر حزبی. یعنی وقتی کرباسچی و مهاجرانی برخلاف نظر حزب متبوعشان عمل می‌کنند عملا نشان می‌دهند که به چنین چیزی معتقد نیستد و این یک نقطه ضعف بسیار بسیار بزرگ در کارنامه‌شان است. همینطور در مورد ابطحی که گفتی ارزش خود را بیشتر از یک دلقک کرده با این انتخابش. اگر عضو مجمع روحانیون است پس باید به نظر حزب متبوعش احترام می‌گذاشت که نگذاشت. من رفتار جامعه روحانیت مبارز را در این زمینه خیلی بیشتر منطقی می‌دانم که وقتی به آن 3/2 مورد نظر نرسیدند هرکسی جدای از حزبش اعلام حمایت از کاندید مورد نظرش کرد و اینطور نبود که حزب یک چیز بگوید و آن اقلیت داخل حزب ساز خودشان را بزنند. اما در مورد تحکیم. البته اگر چیزی از تحکیم مانده باشد که نمانده . و در نتیجه من تحکیم را جزء آن احزاب تاثیرگذار اصلاح‌طلب به حساب نمی‌آورم. اما زیدآبادی را کماکان یک ابله تندرو می‌دانم که 4 سال قبل در رده تحریمی‌ها باعث تسهیل ورود احمدی‌نژاد شد. این پاسخت در کامنتدونی‌ات را هم قبول ندارم که تقصیر مردم است که گول زید‌آبادی و امثالش را خوردند. به هر‌حال وقتی کسی از یک سطح بالاتر به قضیه نگاه می‌کند قاعدتا نقش‌ عمده‌ای دارد در به حرکت درآوردن جامعه. استدلالت در کامنت دونی بیشتر یک سفسطه است تا استدلال منطقی. اما در باب بلاهت زیدآبادی به این لینک فارس نگاه کن. کسی که رقیب اصلاح‌طلبش را چنین می‌کوبد صرفا بر بلاهت خودش صحه می‌گذارد. اینکه وضع اقتصادی فعلی را به خاطر دولت موسوی بدانیم از آن حرفهای خنده‌داری است که فقط از زیدآبادی برمی‌آید. در دوره‌های اخیر انتخابات و بحث و فحص‌ها هیچگاه صحبت از نقش دولت موسوی در اقتصاد نبوده اما چگونه به یکباره همه تقصیرات به گردن موسوی انداخته می‌شود !؟ و از همه جالب‌تر آن تکه است که می‌گوید ما قصد داشتیم عبدالله نوری را معرفی کنیم. هر بچه مدرسه‌ای‌ می‌داند شانس تایید شدن نوری از چند درصد تجاوز نمی‌کرد!‌ آن وقت آقای زیدآبادی که رکورددار جدی‌ترین اعتصاب غذا است انتظار داشته که همه دست نگه‌دارند و بروند پشت نوری و بعد وقتی شورای نگهبان رد صلاحیت‌اش کرد عملا فرصت هیچ کاری نباشد و ریاست جمهوری را دودستی تقدیم رییس دولت فعلی کنند! بلاهت اگر معنی‌اش این نیست پس چیست؟!

و در نهایت پاسخ من را ندادی که چرا هیچکدام از احزاب اصلاح‌طلب پشت کروبی نایستادند؟! حتی مجمع روحانیون مبارز هم که تو اسمش را نیاوردی هم پشت کروبی نایستاد؟!

 

و پارادوکس دوم قضایا اینکه تو به موسوی به خاطر انتخاب گفتمان اصولگرایی‌اش می‌تازی و او را اصولگرا می‌دانی نه اصلاح‌طلب. علیرغم اینکه به جبهه اصلاح‌طلبان نزدیکتر است. اما اگر قالیباف کاندید می‌شد به قالیباف رای می‌دادی که یک اصولگرای صرف است. اما تکنوکرات بودن و عملگرایی‌اش را مدنظر قرار می‌دادی و بی‌خیال اصولگرایی‌اش می‌شدی اما در مورد موسوی دقیقا عکس قضیه اتفاق می‌افتد و آن تکه اصلاح‌طلبی-اصولگرایی از همه چیز مهم‌تر می‌شود!؟ به اضافه اینکه صرف عقاید سوسیالیستی داشتن چیز بدی نیست. این مملکت اگر روزی بتواند مثل سوئد شود باید کلاهش را به آسمان هفتم پرت کند. انگ کمونیست زدن به موسوی و ضدیت با سرمایه‌داری بیشتر یک ترفند انتخاباتی است. مهم این نیست که سرمایه‌داری نظام حاکم باشد یا سوسیالیسم. مهم این است که آن سیستم درست اجرا شود، آنطور که باید.

در آخر برای اینکه از استاد ساسی مانکن هم یادی بکنیم این کاریکاتور را نگاه کنیم. این کاریکاتور با اینکه جنبه طنز دارد اما نکته ظریفی هم دارد. آن هم اینکه علیرغم همه حرفها و شعارها کروبی نیناش‌ناش بلد نیست متاسفانه!

 

 

 

 

گورنوشت جان پیش درآمد مطلبت در مورد انتخاب هیجانی و استدلالهای بعدی گزارهء درستی است اما فکر کنم برای من و حداقل تعداد زیادی از افراد در این انتخابات فعلی صدق نمی‌کند. شاید اگر خاتمی کاندید می‌شد به خاطر نوع شخصیت‌اش و خاطراتمان یک انتخاب هیجانی صورت می‌دادیم و برایش کلی دلیل ریز و درشت هم ردیف می‌کردیم. اما در انتخابات فعلی با وجود چنین کاندیدهایی که هیچکدام مطلوب کامل نیستند، انتخاب‌مان بعد از بالا و پایین کردنهای بسیار و با دل‌چرکینی انجام گرفته است.

همانطور که خودت گفتی و در پست قبلی هم اشاره شد در این مرحله شرکت مهم‌تر است تا دعوا بر سر انتخاب اصلح. اما این وسط فکر کنم بد نباشد به مواردی اشاره کنم:

اساسا برای من جای سوال است که پرسش از اعدامهای 67 و انقلاب فرهنگی قرار است چه دردی از من و توی امروز دوا کند؟! اینکه آدمهایی که خود را اصلاح‌طلب می‌دانند و دنبال تغییر هستند در هر میتینگ قضیه خاوران و انقلاب فرهنگی را به میان می‌کشند نشانه چیست!؟ اینکه در آن زمان موسوی چه فکر می‌کرده و چگونه موضع می‌گرفته دخلی به امروزش ندارد لزوما. تمامی آدمهای اصلاح‌طلب این مجموعه سابقه مشابهی داشته‌اند. پس ملاک نمی‌تواند آن باشد. به اضافه اینکه ما با پرسیدن این سوال دنبال چه جوابی هستیم؟! مثلا اگر موسوی بگوید من اشتباه کردم قضیه حل می‌شود؟! وضعیت امروزمان یکباره عوض می‌شود؟! اعدامهای 67 در ظرف زمان و مکان خودش باید دیده شود. اینکه فرقه‌ای که شاید منفورترین فرقه نزد حکومتیان باشد دست به حمله نظامی می‌زند و اینها هم در جواب همه باقی‌ماندگان را اعدام می‌کنند چندان چیز عجیبی نیست. این وسط تعدادی هم بی‌گناه اعدام شده‌اند اما مگر خاصیت هر حرکت انقلابی و هیجانی همین آسیبهای جانبی نیست؟! این آدمها که این سوالات را از موسوی می‌پرسند دنبال چیزی نیستند. چون اگر فکر می‌کردند می‌فهمیدند که اگر موسوی چیزی برخلاف اصول نظام بگوید صلاحیتش که تایید نمی‌شود هیچ؛ کلی هم حاشیه برای خودش درست می‌کند که با این وضع شکننده اصلاح‌طلبان ابلهانه است. این سوالات بیشتر به مذاق همان مهاجران نسل اولی خوش می‌آید فقط. برای اینکه این گرد بی‌تفاوتی را بپاشند تا مثلا رای ندادن مردم نشانه مخالفتشان باشد!  انقلاب فرهنگی هم داستانی است مثل همان قضیه. اصلا موسوی یک نفره دانشگاه را در آن زمان تعطیل کرده! خوب شد؟! حالا چه باید کرد!؟ مثلا کارنامه کروبی خیلی درخشان است!؟ یا حتی خود خاتمی !‌ مگر سال 76 به جز معدودی کسی خاتمی را می‌شناخت؟!‌بعد از استعفا از وزارت ارشاد چه حرکت عمده‌ای در جامعه کرده بود؟! حالا موسوی را با این چوب می‌رانیم که 20 سال است سکوت کرده! منظور این است که آنچه سالها پیش اتفاق افتاده مربوط به عصر خودش بوده. به تجربه همان زمان. مگر خودمان در زندگی بارها کارهایی نکردیم که بعدا فهمیدیم تصمیمات بهتر هم می‌توانستیم بگیریم!؟ این خصوصیت گذر زمان و همان ظرف زمان و مکان است.

اما اینکه موسوی گفتمانش از جنس ما نیست و بیشتر جمعیت هدفش را همان طبقه فرودست تشکیل داده از نظر من اقدام عاقلانه‌ای است. طبقه متوسط و بالای جامعه ما علیرغم تحصیلات بالاتر هنوز که هنوز است گیر قضیه رای دادن و ندادن است! یعنی هنوز در ابتدایی‌ترین قسمتش مانده است!‌ مردمان طبقه ضعیف جامعه با اینکه فشارهای اقتصادی بیشتر بر آنها وارد می‌شود به همراه طبقه اصولگرا و سنتی همیشه و همه وقت رای داده‌اند. آن هم به کسی که خواسته‌های ثابت آنها را که همان ارزشها و در کنارش مسائل اقتصادی بوده؛ رعایت کرده است. یا نهایتا گوش به حرف امام جماعت مسجد محلشان یا مجتهدشان داده‌اند و اصلح را انتخاب کرده‌اند. اما این ور وضع چگونه است؟! سر هر انتخابات کلی وقت و انرژی فقط صرف این می‌شود که چه تفسیری از رای‌شان می‌شود و در مورد نتایج رای ندادن‌شان کلی سناریو می‌نویسند. بعد هم یک تعدادی دقیقه 90 رای‌ می‌دهند که دیگر کار از کار گذشته است. اساسا این مردم، مردم موج هستند. نمی‌توانند تحمل کنند. اگر یک بار هم مثل دوره خاتمی چنان موجی ایجاد شد، نمی‌گذارند قضایا نهادینه شود. انتخابات بعدی می‌روند و به کسی رای می‌دهند که 180 درجه فرق می‌کند و نتیجه آن هم مشخص است. بارها شنیده‌ای که می‌گویند رای ما فرمالیته است هرکسی از صندوق بخواهد در می‌آید. بعد وقتی 2 خرداد را به یادشان می‌آوری مثل دایی‌جان ناپلئون آن را هم توطئه‌ و برنامه از پیش تعیین شده می‌دانند. یا همین طبقه متوسط می‌روند به احمدی‌نژاد رای می‌دهند با این استدلال که هر 3 قوه دست خودشان باشد تا بهانه‌ای نداشته باشند! و انواع و اقسام این تفسیرهای تستیکولار-فیکشنال. من در همین اطرافیان نزدیک و دوستان خودم کسی را سراغ ندارم - یا اگر هم باشند از تعداد انگشتان یک دست هم تجاوز نمی‌کنند- که به طور مستمر رای داده باشند. یک بار به بهانه نبودن کاندید مناسب یک بار به بهانه مبارزه منفی یک بار به دلیل دیگر. اگر هم داده‌اند یک خط در میان با کلی خواهش و تمنا بوده است. اما من به جز یک دوره از شوراها - دوره دوم- همیشه رای داده‌ام حتی در خبرگان هم شرکت کرده‌ام، چه باور دارم که بین 0 و 1 هم فاصله وجود دارد. اگر همین الان انتخابات دو کاندید داشت یعنی فقط محسن رضایی در صحنه بود باز هم می‌رفتم و رای می‌دادم. اما حیف که آدمهای طبقه متوسط حاضر نیستند برای بهتر شدن حتی به میزان اندک قدمی بردارند. گاهی فکر می‌کنم این مردم اساسا با مصدر "دادن" مشکل دارند. حالا هرچقدر هم بگویی آن یک چیز دیگر است به کتشان نمی‌رود.

انتخابات مثل CPR است. ما خیلی از اوقات می‌دانیم مریض مرده است. فایده‌ای ندارد اقدامات ما!‌ اما باز هم لوله می‌گذاریم و ماساژ می‌دهیم تا آنچه از دستمان می‌آمده انجام داده باشیم. حالا هرچقدر این ایست قلبی درصد برگشتنش بیشتر باشد فعالیتهای ما بیشتر می‌شود. دقیقا مثل الان که امید تغییر داریم. اگر از سلامت انتخابات نگران هستیم می‌شود رفت به عنوان ناظر پای صندوق ایستاد و امکان تخلف را گرفت. اما حاضر به این کار هم نیستیم انتظار داریم از غیب کسی بیاید و همه کارها را راست و ریس کند و ما هم با کلی خواهش و تمنا یک برگه داخل صندوق بیندازیم فقط (اینها را داخل پرانتز گفتم برای آن کسانی که رای نمی‌دهند)!

اما برگردیم به موضوع خودمان. پس من به موسوی حق می‌دهم که گفتمانی انتخاب کند که شانس پیروزی بیشتری برایش به ارمغان بیاورد. خود را دربست اصلاح‌طلب نشان ندادن برای پرهیز از حملات طرف مقابل اقدام عاقلانه‌ای است. چون این طبقه متوسط اساسا قابل پیش‌بینی نیستند. به هر سازشان هم که برقصی باز یک استدلالی می‌آورند که توجیهی باشد برای شرکت نکردنشان. روی قوم بنی‌اسرائیل را هم سفید کرده‌اند. 

اما از سوی دیگر کارنامه طرفین فکر کنم جالب‌تر باشد. اگر موسوی 20 سال دور بوده اما لااقل در آن دوران سخت جنگ مملکت را چرخاند. درست است آن موقع در کودکی‌مان هیچ انتخابی نبود. همه جا تعاونی بود و کوپن و صف . اما آنقدرها هم سخت نگذشت. این به نظرم یک تجربه موفق بوده. اما از آن ور کارنامه اجرایی کروبی چه نکته مثبتی دارد؟!‌اینکه پی‌گیر پرونده‌های قضایی و زندانیان سیاسی بوده آیا توفیری هم به حال آن آدمها داشته!؟ همین ویدیوهایی که share‌ کردی را ببین همه‌اش حرف است. برای به عمل نرسیدن هرکدام‌شان هم توجیه می‌اورد. یا حرف ابلهانه زیدآبادی که گفته چون کروبی با ساسی مانکن دیدار کرده من به او رای می‌دهم. آیا صرف دیدن آن آدم مشکلات را حل می‌کند؟!‌ آیا فردا مثلا این آدم می‌تواند کنسرت بدهد یا آلبوم بیرون دهد؟!‌ من که بعید می‌دانم چون سابقه‌اش این را می‌گوید. به همه اینها اضافه کن کروبی دوره قبل به چه دلیل کاندید شد؟!‌ مگر معین کاندید اصلاح طلبان نبود!؟ آن موقع هم آمد تا نشان دهد مشارکت و اطرافیان آنها را اصلاح‌طلب نمی‌داند و خودش تنها شیخ اصلاحات است. آن موقع آمد با شعار 50 هزار تومانی و جلب رای طبقه فرودست. اما الان که احمد‌ی‌نژاد دست به نقد 80 هزار تومان می‌دهد شیفت کرده به همان طبقه متوسط و حرفهای قشنگ می‌زند. مگر همین کروبی و به قولی اصلاح‌طلبان میانه‌رو نبودند که مشارکت را متهم به تندروی و هزینه دادن برای اصلاحات می‌کردند؟!‌ چطور است امروز عبدی که جزء همان تندروها طبقه‌بندی می‌شد زیر علم کروبی سینه می‌زند یا زیدآبادی نیز؟!‌اینها همان سوالاتی است که پاسخی ندارد! اساسا علت اینکه تمامی احزاب بزرگ اصلاح‌طلب از موسوی حمایت کردند و نه کروبی چه دلیلی دارد!؟ پدرکشتگی که ندارند! فکر کنم آنها و بهتر از همه آدمها خاتمی بداند که گفتمان اصلاح‌طلبی با چه کسی احتمال نهادینه‌ شدنش بیشتر است! حالا هرچقدر هم یک طرف شعار بدهد و طرف دیگر طفره برود.به همه اینها اضافه کن که من ترجیح می‌دهم به کسی رای دهم که همسرش یک آدم دانشگاهی است. آدمی است که هربار خواستند موسوی را تهدید به انصراف کنند گفتند که عکسهای بی‌حجابش را پخش می‌کنند. اما آن طرف چه؟!‌ به قول دوستی در گودر که نوشته بود وقتی فاطمه کروبی را در گوگل سرچ می‌کنیم بالاترین لینک‌اش این است: مگر ما مرده‌ایم که هدیه تهرانی مجری شبکه صبا شود!

خرچنگ‌های مردابی

| 11 نظر | بدون بازتاب

وقتی رفتار دور و بری‌های کروبی را در این انتخابات اخیر می‌بینم، بیشتر مطمئن می‌شوم که از بین گزینه‌های موجود موسوی انتخاب معقول‌تری است. هرچقدر هم کروبی بیاید و در مورد مسائل و مطالبات شفاف صحبت کند و مطالبات این طبقه خاموش را نمایندگی کند باز هم از نظر من سکاندار کشتی این دسته از آدمهای جامعه، کروبی نیست. کروبی بارها نشان داده که خودش از همه چیز مهم‌تر است. حاضر است به هر قیمتی در صحنه حاضر باشد. چیزی که کدیور امروز به عنوان نقطه قوت کروبی یاد می‌کند و می‌گوید ایشان اولین نفری بودند که اعلام کاندیداتوری کردند برای من نشانه تک‌روی و خودخواهی کروبی است.

 اینکه تیم بهتری دور و بر کروبی است هم دردی دوا نمی‌کند. اصلاح‌طلبان دیروز که از خاتمی کینه به دل دارند در همان زمان حضور خاتمی به جبهه کروبی رفتند تا نشان دهند که قضیه چیزی فراتر از طرفداری از شیخ اصلاحات است! بیشتر به یک تسویه حساب شخصی می‌ماند و نه چیز دیگر. برای همین هم این قضیه برای کروبی از نظر من امتیازی محسوب نمی‌شود. کروبی برای بردن دست به هر کاری می‌زند از وعده 50 هزار تومانی سری قبل گرفته تا جمع کردن آرای طبقه متوسط و خواهان اصلاحات جامعه. برای همه ما آشکار است که در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که مطالبات بعدی از کاندید منتخب عملا بی‌معنی است. یعنی حتی بر فرض دادن شعارهای جذاب و وعده‌های آن‌چنانی اگر فردای انتخاب طرف یکی از آنها را هم اجرا نکرد،‌ دستمان به جایی بند نیست. نهایت امر می‌توان دفعه بعد رای را از او دریغ کرد که تصدیق می‌کنید تاثیری به حال ما ندارد. همین که موسوی یک دوره فترت طولانی دارد به نظر من نکته مثبتی است. درست است که آزمون و خطا در این سیستم کار اشتباهی است اما از نظر من اثرش بهتر است از آزموده را دوباره آزمودن.

 اگر خاتمی می‌ماند بهترین گزینه بود. علیرغم تجربه شکست خورده قبلی به خاطر حجم رایی که داشت و اینکه مردم این بار سطح توقع‌شان با توجه به خصوصیات اخلاقی خاتمی در سطح معقول‌تری قرار می‌گرفت،‌می‌توانست نکته مثبتی باشد. به هرحال خاتمی کنار رفته و شرایط فعلی بغرنج است. اما حداقل موسوی و اطرافیانش تیشه تخریب کاندیدای مقابل را به دست نگرفته‌اند. کافی است به سخنان اصلاح‌طلبان دیروز و حامیان امروز کروبی در این چند روز دقت کنید. خبرگزاری فارس همه را در صفحه اولش تیتر می‌کند چون زحمت جناح مقابل را کم می‌کند. مثلا کرباسچی در اصفهان به این جنبش سبز رنگ تاخته و گفته باید دنبال مطالبات مردم بود! درحالیکه همه می‌دانند که یکی از راههای تهییج و گرم کردن تنور انتخابات همین حرکتهای هیجانی و تبلیغاتی است. مگر شعار Change‌ اوباما برد تبلیغاتی پیدا نکرد!؟ همین جمله هوشمندانه کل آمریکا را درنوردید. اما جناح همسو اصلاح‌طلب این حرکت را برنمی‌تابد. به همین راحتی. یا کدیور خاتمی را زیر سوال برده که باید بیاید توضیح دهد چرا از موسوی حمایت کرده!؟ می‌بینید لحن طلبکارانه اصلاح‌طلب بزرگ سابق را. مثل اینکه خاتمی قبلش باید می‌آمده و با ایشان صلاح و مشورت می‌کرده و حال که کنار رفته کروبی را برمی‌گزیده است! یا زیدآبادی باز هم برای نفی اثر خاتمی در جامعه گفته که رای خاتمی همه‌اش به سبد موسوی نمی‌رود و خاتمی اساسا نظرش این قدر تاثیر ندارد.

 اینکه نظر خاتمی نباید ملاک رای دادن مردم باشد حرفی منطقی است ولی چه بخواهیم و چه نخواهیم تاثیر حضور خاتمی در کمپین موسوی را نمی‌شود نادیده گرفت و این همان چیزی است که دوستان سابق و دشمنان فعلی را می‌چزاند. سخنان حاج فرج دباغ را هم بخوانید و به همه این موارد اضافه کنید. نتیجه آنکه وقتی خود جنبش اصلاح‌طلبی برای خودش دل نمی‌سوزاند نمی‌شود انتظار داشت که طرف مقابل از هر کاری برای پیروزی فروگذار نکند. به هرحال با اینکه در این دوره برای من انتخاب اصلحی وجود ندارد، اما من با توجه به جمیع جهات موسوی را انتخاب معقول‌تری می‌دانم.

 

هیچ آداب و ترتیبی مجوی

| 9 نظر | بدون بازتاب

چند روز پیش، شبکه پی.ام.سی یک مصاحبه مانندی از شهرام و شهره صولتی پخش می‌کرد. اگر از چین و چروکهای گردن شهره بگذریم که اصلا با سن صورتش جور درنمی‌آمد، یک چیزی این وسط توجه من را جلب کرد. البته قبل از اینکه به قضیه اشاره کنم باید اذعان داشته باشم که این بندگان خدا واقعا هم گناه دارند. بالاخره از یک بازار چند ده میلیونی محروم هستند که کلی درآمد بالقوه می‌توانست برای‌شان به همراه داشته باشد. به اضافه اینکه از کلی استعداد ترانه و آهنگسازی و موارد مشابهش هم محرومند و مجبورند که کپی‌های نازلی از کارهای ترک و عرب را به اسم آلبوم تحویل خلق الله بدهند. بخصوص بعد از این گسترش موسیقی زیرزمینی که همهء ژانرها را هم تحت پوشش قرار داده،‌ کمتر کسی چشم انتظار آلبومهای لس‌آنجلسی است و این وضعیت خوانندگان محبوب سابق را بغرنج‌تر کرده.

حالا آن قضیه نیز  تا حدودی به همین محرومیتها ربط دارد. اواخر برنامه بود که شهره طاقت نیاورد و گفت: «الان وضعیت موسیقی خیلی خراب شده و کافیه هر کسی پول داشته باشه، تا خواننده بشه. زمان ما که اینجوری نبود. باید از یک عالمه فیلطر رد می‌شدیم تا اجازه کار به ما بدن. رادیو زیر نظر اساتید موسیقی از هرکسی که می‌خواست خواننده بشه، امتحان می‌گرفت و ...» -نقل به مضمون-

بعد من پیش خودم فکر کردم این سیستم در واقع ابلهانه‌ترین سیستمی بوده که برای هنر می‌شود وضع کرد. یعنی یک سری آدم حالا هرچقدر هم استاد و سرآمد امر موسیقی تصمیم بگیرند که چه کسی باید بخواند و چه کسی نه، هیچ طور تو کت من نمی‌رود. اساسا موسیقی و هنر یک نوع آفرینش است. هرکسی می‌تواند آن لحظه یونیک‌اش را با دیگران به اشتراک بگذارد. این مخاطبین هستند که تصمیم می‌گیرند به آن موسیقی گوش دهند یا نه. که اگر همین منوال ادامه داشت من مطمئن هستم که کسی مثل نامجو هیچوقت مجوز آن سیستم کذایی را برای انتشار آهنگهایش نمی‌گرفت. آن وقت شنیدن این تحسین‌ها از سوی یک هنرمند واقعا جالب است. البته این احساس غبن از جهاتی هم قابل درک است. وقتی تو زاییده یک شرایط سختی و با هزار مصیبت دست و پنجه نرم کردی تا به جایگاه کنونی برسی، نمی‌توانی بپذیری که به یکباره همه سدها برداشته شود و ورود و خروج این همه ساده شود. مثلا اگر از امروز سربازی حذف شود یا کنکور پزشکی برداشته شود شاید من هم چنین احساسی پیدا کنم. اما مقوله هنر باید تفاوتی داشته باشد. شاید برای یک مقام علمی حداقلهایی لازم باشد و معیارهایی برای ورود تعیین شده باشد؛ اما هنر چنین نیست. هنرمند باید آزاد باشد تا هر لحظه خلق کند چه مخاطب داشته باشد و چه نداشته باشد. برای هنر و خلق کردن هیچ‌وقت نمی‌توان چهارچوب تعیین کرد. هیچ وقت.

بدون شرح

| 10 نظر | بدون بازتاب

 

                        دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد

 

                                                         نگهش دار به موسی شدنش می‌ارزد

Burning Plain

| 4 نظر | بدون بازتاب

گیلرمو آریاگا در هالیوود بیشتر به عنوان یک فیلمنامه‌نویس شناخته می‌شود. به جرات می‌توان آریاگا را در زمره بهترین فیلمنامه‌نویسان هالیوود در چند سال اخیر به حساب آورد. سه‌گانه درخشان آلخاندرو گونزالز ایناریتو که با آمورس پروس (عشق سگی) شروع شد و با بیست و یک گرم و نهایتا بابل ادامه یافت حاصل همکاری مشترک آریاگا و ایناریتو بود. نمی‌توان از تاثیر بسزایی که آریاگا در موفقیت این سه فیلم داشت، چشم‌پوشی کرد. اما خودش می‌گوید بعد از یازده سال فیلمنامه‌نویسی وقت آن شده بود که خودم مبادرت به سـاختن فیلم کنم. نتیجهء این تلاش شده است دشت سوزان

دشت سوزان را آریاگا خودش نوشته و کارگردانی کرده است. فیلم داستان عشق، جدایی،‌ خیانت، بخشش و رستگاری است. نمی‌شود داستان فیلم را نوشت. نه به این خاطر که مزه فیلم از بین می‌رود، بلکه به این خاطر که نوع گویش داستان روایتی غیرخطی است. مشابه آن چیزی که در 21 گرم دیده‌ایم و البته نه به آن پیچیدگی. شاید وقتی دشت سوزان را در کنار بیست و یک گرم قرار دهیم یک سر و گردن پایین‌تر باشد. آن اریژینالیتی که در بیست و یک گرم بود دیگر مسحورمان نمی‌کند. اما با همه این حرفها فیلم بسیار دلنشین است.

فیلم که آغاز می‌شود با شخصیت سیلویا با بازی دلنشین چارلیز ترون آشنا می‌شویم که گمگشته است. حس غریبی دارد. آغوشهای مختلف برایش حکم فراموش کردن دارد گویا. از سوی دیگر فیلم به داستان جینا می‌پردازد که کیم بیسینگر که پیر شده است واقعا، نقشش را بازی می‌کند. زنی میانسال که درگیر و دار رابطه‌ای موازی است. خطرات را به جان می‌خرد تا لذت دوست داشته شدن را از اعماق قلبش احساس کند. ماریانا دختر جینا قسمت دیگری از داستات را روایت می‌کند. از آن سمت نیز با سانتیاگو همراه می‌شویم که پسر جوانی است که پدرش دل به جینا داده است. فیلم با چندین شخصیت آغاز می‌شود که در ابتدا بی‌ارتباط به هم به نظر می‌رسند. با هرکدام برای دقایقی همراه می‌شوید. صبر باید کرد تا در نهایت برسیم به فصل مشترک داستان. جایی که همه چیز معنا پیدا می‌کند. با اینکه با نوع کارهای قبلی آریاگا آشنا بودم و در میانه فیلم تا حدودی داستان را حدس زده بودم اما باز هم در نهایت این آریاگا است که چیز جدیدی در چنته دارد و شما را مبهوت می‌کند از این همه روایت هوشمندانه داستان.

فیلم کاندید جایزه شیر طلایی در سال 2008 بود. دیدنش را پیشنهاد می‌کنم. به همه خوبی‌های فیلم اضافه کنید دیدن هیکل تراش خورده چارلیز ترون را که خود به تنهایی سبب رستگاری است.

Burningplainesp.jpg

با هم بخندیم

| 6 نظر | بدون بازتاب

دیشب در حین بالا و پایین کردن کانالها؛ رسیدم به شبکه پنج که داشت یک فیلم در ژانر تصتیکولار-فیکشنال پخش می‌کرد. از اونجایی که صحنه فیلم در بیمارستان و اتاق عمل می‌گذشت،‌ توجهم جلب شد. بعد نمی‌دونم چه سیستمی بود که فیلمه با اینکه به زبان فارسی بود اما زیرنویس فارسی هم داشت. خلاصه یک بنده خدایی ترومایی -تصادفی- را به اتاق عمل برده بودند که داشت خونریزی می‌کرد. در همین حین متخصص بیهوشی فیلم که به هرچی شباهت داشت به جز آنستزیولوزیست به جراح محترم که یک جور باحالی کوتر می‌کرد، فرمودند که مریض تاکیکارد شده!‌ (یعنی ضربان قلبش رفته بالا) در همین لحظه ساب تایتلی که زیر صفحه به نمایش دراومد این بود که: «دکتر!‌مریض تاپتیکال شده»!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! دیگه باقی گاف ها را بی‌خیال شید!

 

 

از رنجی که می‌بریم

| 9 نظر | بدون بازتاب

یکی از دلایلی که باعث میشه من با شدت و حدت همیشه در صدد پاسخگویی به مطالبی که در مورد پزشکان نوشته می‌شه ‌بربیام، اینه که معتقدم همکاران من در قسمت اطلاع‌رسانی و دفاع از خود ضعیف عمل کرده و می‌کنند. به عبارتی خیلی از پزشکان اصولا موجودات تک‌بعدی هستند که نه حوصله پرداختن به این موضوعات را دارند و نه وقتش را. طبعا نتیجه این قضیه هم می‌شود یک هجمه سنگین؛ که خیلی از اوقات بنیان و اساس درستی هم ندارد.

به دلیل بالا و به خاطر اینکه همیشه تعداد مراجعان بیشتر از تعداد پزشکان است فرضا برای هر سه هزار نفر  یک پزشک وجود داره؛ میزان انتقادات و بد و بیراه ها هم به همان نسبت تصاعدی بالا می‌ره. درحالیکه اگر خودم و همکارانم همت می‌کردند در مورد آن طرف قضیه صحبت می‌کردند، شاید کفه نابرابر دو سمت این ترازو اندکی به هم نزدیک‌تر می‌شد. یعنی کافی است پزشکان همت کنند و بنویسند که هر روز با چه مردمانی سر و کار دارند. از فرهنگشان،‌عقایدشان،‌ درخواستهایشان و خرافاتشان بنویسند،‌ آن وقت شاید بشود تصویری که ارائه می‌شود را در یک نمای بازتر دید و بهتر قضاوت کرد.

همیشه در وبلاگستان رسم بر این بوده که یک نفر از یک تجربه شخصی‌اش نوشته و خوانندگانش هم در راستای همدردی و صحه گذاشتن بر مطلب منتشره از داستانهای مشابهی گفتند که یا برای خودشان یا نزدیکان‌شان یا همسایگانشان اعم از دیوار به دیوار تا سر کوچه ای، اتفاق افتاده است که خیلی از اوقات ربطی به کتگوری مطرح شده در پست مربوطه هم ندارد. بعد جالب اینجا است که وقتی در صدد پاسخگویی و آن ور قضیه را نشان دادن،‌ بر می‌آیی یک‌باره همه براق می‌شوند که به شما ربطی ندارد و به آن پزشک خاص مربوط است و کلی لیچار و لغز دیگر هم می‌خوانند. این ملت ما اساسا این فرمی هستند. دوست ندارند نطر مقابل را بشنوند. برای خودشان این حق را قائلند که هرچه خواستند بگویند اما این حق را برای طرق مقابل قائل نیستند که سخن بگوید. به عبارتی در مورد کسی می‌نویسند که اصلا امکان دفاع از خود را ندارد و اگر تو هم درصدد رفع اتهام برآیی، تمامی خشم و نفرت‌شان را بر سر تو خالی می‌کنند. بگذریم.

شاید از این پس اگر حوصله‌ای بود، روایت این وری‌ها -پزشکان- از بیماران را شروع کنم. از عجایب و غرایبی که هر روز می‌بینیم و می‌شنویم اما کمتر بازگو کرده‌ایم؛ شاید وقت آن شده که این صندوقچه هم باز شود تا  مشخص شود که همه چی‌مان باید به همه‌چی دیگرمان بیاید. ملتی که اوج سلیقه و شعورش می‌شود تماشای جومونگ و یوزارسیف و اخراجی‌های 2 به پزشکان که می‌رسند تبدیل می‌شوند به خوش سلیقه‌ترین و سخت‌پسندترین مردمان روزگار و الگوی‌شان می‌شود آمریکای جهانخوار.

 

جریده عالم و دوام ما

| 28 نظر | بدون بازتاب

افتتاحیه نوشتن اصولا کار سختی است. بخصوص که از کلیشه ها هم بیزار باشی. اما مگر نه این است که زندگی ما درآمیخته است با کلیشه ها و روزمرگی ها؟ پس بدانید و آگاه باشید که دلم برای نوشتن و برای خوانندگانم تنگ شده بود حسابی. بستن جای قبلی بدون هیچ اعلام عمومی کار سختی بود. واقعا سخت. هنوز هم برای آن خوانندگانی که می خواندند ولی خاموش بودند و اثری از خود نگذاشته بودند، ناراحتم. دوست داشتم به همه آنها آدرس جای جدید را اطلاع دهم. اما حیف!

به هرحال گاهی باید قورباغه را قورت داد. آن هم درسته. برای خودم هم سخت بود از آن صفحه سه رنگ دل بکنم. آدم با هر عوض کردن و مهاجرت چیزی را برای همیشه گم میکند و جا میگذارد.

در این مدت کلی پیغام و ای میل دریافت کردم که واقعا خواندن بعضی از آنها دلم را از شادی لبریز کرد. من به آن صفحه کوچک افتخار میکنم به خاطر پیدا کردن دوستانی در سراسر دنیا که هیچوقت امکان یافتن شان در دنیای حقیقی ممکن نبود.

در این هفت سال گذشته این چهارمین آغاز است. امیدوارم آخرین کوچ ناخواسته باشد. پس می نویسم تا باشم. دوستتان دارم زیاد.

پ.ن از آرش عزیز بابت همه زحماتی که برای درست کردن اینجا کشید، ممنونم؛ که اگر نبود حالا حالاها باید از دنیای مجازی دور می ماندم.