آرشیو August 2009

اسنپ شات-2

| 9 نظر | بدون بازتاب

قبل از سفر به رم از کسانی که سابقه سفر به ایتالیا داشتند کلی توصیه و هشدار دریافت کردیم مبنی بر آمادگی برای مقابله با انواع و اقسام شرایط غیرمنتظره که منتج میشه به یک کلاهبرداری. حالا به روشها و شیوه‌های مختلف. از اینجا بود که فهمیدیم برادران ایتالیایی به علت تبادلات فرهنگی طولانی مدت با ما کلی شبیه ما هستند.

وقتی منتظر رسیدن چمدانها در فرودگاه به انتظار ایستاده بودم توجهم به چند تابلوی نصب شده روی دیوار جلب شد که نحوه رفتن از فرودگاه به سمت شهر را با وسایل نقلیه مختلف اعم از مترو و اتوبوس و ... توضیح داده بود. زیرش هم نوشته بود سوار وسایل متفرقه نشوید. با دیدن این هشدارها فهمیدم قضیه کلاهبرداری و اینها گویا خیلی جدی است.

خلاصه بعد از رسیدن بار همینجوری که دنبال محل تاکسی ها بودم مرد جوانی با سر و وضع مرتب و خندان آمد جلو. کارتی آویزان گردنش بود که یک کم خیالم را راحت کرد که طرف احتمالا راننده تاکسی‌های فرودگاه است. به ما توصیه شده بود که به هیچ وجه سوار ماشینهای بدون آرم تاکسی نشویم. من خودم هم شب قبل تو اینترنت سرچ کرده بودم راجع به مسیر و قیمتها. خلاصه ازش قیمت پرسیدم. گفت: 70 یورو. گفتم: من دیدم تو اینترنت که 50 یوروئه. بعد توضیح داد که قیمت شاتل این قدره نه تاکسی. بعد ما رو برد پهلوی یک آدمی مثل رییس خط که قبض صادر می‌کرد. راننده جدیدی آمد ما را سوار ماشین کرد و چون هنوز دو تا مسافر دیگر قرار بود سوار شوند ماشین را روشن کرد و کولرها را روشن کرد تا از گرمای هوا در امان باشیم. بعد هم در مسیر از فرودگاه تا شهر با اینکه انگلیسی‌اش در حد بلد بودن چند کلمه بود به هر آثار تاریخی که می‌رسید سعی می‌کرد شکسته بسته یک چیزهایی درباره‌اش بگه. حالا این قضیه را داشته باشید تا برسیم به تهران.

در تهران برای بار اول بود که از فرودگاه امام می‌خواستم با تاکسی بیام. الحمدلله اطلاعاتی در مورد هزینه و اینها که اصلا موجود نبود. خلاصه از عَموم شنیدم که دو نوع تاکسی هست و یک مدلش نرخ ثابته و یک مدلش تاکسی‌متردار. از در فرودگاه که آمدیم بیرون. به مسئول خط هم‌زبان می‌گم یک تاکسی می‌خوام به مقصد فلان جا. یک تاکسی را نشان من می‌ده. باز بهش می‌گم این نرخ ثابته یا نه؟ راننده هم که در این لحظه پارک کرده با دمپایی و سر و وضع کثیف آمد وسط بحث. خطاب به مسئول خط که نه ولش کن اینو من نمی‌برم. با یک لحنی که انگار درخواست تاکسی اون مدلی کفر بوده. مسئول خط هم با تریپ لاتی درمی‌آد که فرقی نمیکنه. اونا نرخش 25 تومنه. این هم همینقدرها میشه. من باز هم خواسته قبلی‌ام را تکرار می‌کنم. و علیرغم غرولندها سوار یک ماشین دیگر می‌شویم و می‌رویم خانه.

 

این یکی دیگر از فرقهای عمده این‌طرف و آن‌طرف است. شما به عنوان کسی که پول می‌پردازید و درخواست خدمات خاصی دارید از حقوق مشخصی برخوردار هستید. به عبارتی فرد خدمت دهنده سعی می‌کند رضایت خاطر شما را جلب کند. در ایتالیا که از این لحاظ به نسبت شمال اروپا به کلی داستان متفاوت است باز هم تفاوت عمده‌ای نمی‌بینید. یعنی بارها شد که متوجه می‌شدی به عنوان توریست دارند دولا پهنا حساب می‌کنند یا جنس غالب‌ می‌کنند بهت اما این قدر با خوشرویی و خنده و احترام این‌کار را می‌کردند که تو با رضایت خاطر کلاه را می‌گرفتی و دودستی بر سرت می‌گذاشتی. اما اینجا که خانه‌ات هست با کمال وقاحت سرت کلاه می‌گذارند، رعایت ادب و احترام را نمی‌کنند و تازه آخر سر یک چیزی هم طلبکار هستند.

اسنپ شات-1

| 18 نظر | بدون بازتاب

نوشتن از تفاوتهای ایران و کشورهای اروپایی شاید تکرار مکررات باشد. هرکسی که از ایران به این سرزمینها سفر کرده باشد از همان لحظه آغاز رسیدن تفاوتها را درک می‌کند. احتیاج به ذره‌بین و نگاه دقیق هم ندارد. با اینکه سفر توریستی و اقامت کوتاه با زندگی درازمدت و درگیری‌های روزمره از زمین تا آسمان فرق می‌کند بخصوص اینکه بهترین سفر عمرت بوده باشد و کلی اتفاق و حس جدید را هم تجربه کرده باشی اما با اینحال سعی کردم در کنار همه لحظات خوب کمی هم دقیق‌تر به داستان نگاه کنم ؛ به تفاوتها. چون ابتدا قصد نوشتن نداشتم شاید گوشه‌هایی را فراموش کرده باشم اما چند تصویر در ذهنم باقی است که اینجا می‌نویسم.

 

از برگشت شروع می‌کنم. در این سفر 6 بار به مقاصد مختلف هواپیما سوار شدم. اما هیچکدام به اندازه پرواز آخر به تهران بلبشو و ناراحت کننده نبود. از کپنهاگ با ترکیش ایرلاین آمدیم استانبول. در آنجا یک توقف چند ساعت داشتیم تا به تهران برگردیم. تقریبا اکثریت مسافران پرواز ایرانی بودند. میزان باری که توسط مسافران وارد هواپیما شد باورنکردنی بود. بعد هم از همان شروع پرواز ترددها شروع شد. آدمها جابجا می‌نشستند. عده‌ای دیر بلیط خریده بودند و صندلی‌هایشان جدا از هم افتاده بود. با کمال راحتی سر جای کس دیگری می‌نشستند و وقتی طرف برای نشستن سر جایش می‌رسید در کار انجام شده قرار می‌گرفت و تقریبا مجبور بود که جایش را عوض کند. آخرین سری مسافران یک دسته از ورزشکاران بودند که همراه با کاپ از مسابقات برمی‌گشتند. در راهروی هواپیما دونفرشان پشت یک مهماندار که مشغول بستن درهای محل قرار دادن ساکها بودند، در حرکت بودند تا به جایشان برسند. بعد که مهماندار در یکی از کمدهای این طرفی را بست و سرش را به سمت دیگر کرد ورزشکار ملی‌پوش محترم خواست از این خوشمزه بازیهایی که مشابهش را بچه‌ها در مدرسه برای جلب توجه می‌کنند درآورد. در را مجددا باز کرد و با بوردینگ کارتش به پشت مهماندار که دختر جوانی بود می‌زد که هی کلوز دٍ در. مهماندار برگشت فقط طرف را نگاه کرد و حتی در را نبست.

بعد که موقع بلند شدن رسید. بعد از اینکه دوبار اعلام کردند که صندلیها را به جای اول برگردانید و میزهای جلو را ببندید، ملت بدون هیچ توجهی صندلی‌ها را تا نصفه خوابانده بودند و یک آقایی در دو ردیف جلوتر از ما هر مهمانداری که رد می‌شد درخواست بالش می‌کرد. وقتی با تذکر مهماندار جهت برگرداندن صندلی به حالت اول روبرو شد هم باز توجهی نکرد. آخر سر هواپیما با همان شرایط پرواز کرد. این همان خصوصیات معروف اکثر ما ایرانی‌ها است که اساسا قانون به هیچ‌جایمان نیست. یعنی من در هیچکدام از پروازهای دیگر همچین چیزی ندیدم که آدمها علیرغم تذکر مهمانداران کار خودشان را بکنند. آن هم کاری که صرفا برای سلامتی خودشان و دیگران است. وگرنه به حال آن مهماندار چه فرقی می‌کند که صندلی من خوابیده باشد یا سیخ ایستاده باشد! 

بعد هم که هواپیما پرید و چراغ بستن کمربندها خاموش شد ملت دوباره تردد را از سر گرفتند. در پروازهای کوتاه اینجوری تایمینگ پخش غذا و جمع کردن قطعا برای مهمانداران مهم است. گاهی می‌دیدی که یک سری آدم پشت مهماندار و یک سری جلوی مهماندار با ترالی اش صف کشیدند و می‌خواهند از این ور هواپیما به آن ور هواپیما بروند. دقیقا می‌شد استیصال را در چهره مهمانداران هواپیما دید. این هم باز از خاصیت ماها است. فکر می‌کنیم اگر پول چیزی را دادیم اگر بلیت خریدیم یعنی پرواز و خدمه پرواز همه نوکر و خدمتکار ما هستند و باید فی‌الفور امر ما را اجابت کنند. این نگاه بالا به پایین که صرفا به خاطر پرداخت پول هم هست هم احتمالا ریشه عمیق در فرهنگ غنی ما دارد.

از همهمه کل مدت پرواز هم بگذریم که آدم را یاد بازار مسگرها می‌انداخت.

بعد که رسیدیم برای کنترل پاسپورت در صف بودیم که باز هم رفتارهای هموطنان من را مطمئن کرد که به خاک پاک میهن وارد شده‌ام. مثلا خانواده‌ای را می‌دیدی که نصفشان رفتند در صف این‌وری نصفی آن ور ایستاده‌اند تا اگر یک صف زودتر به سرانجام رسید عقب نمانند. آن هم برای 5-6 دقیقه این ور و آن ور.

سکانس آخر را هم در همان صف شنیدم. خانمی به آن یکی گلایه می‌کرد که:"این مهماندارها خیلی بی‌شعور بودند و بالش و پتو نمی‌دادند. چون می‌بینن ما ایرانی‌ هستیم اینجوری می‌کنن. اگر پرواز خارجی بود جرات این کارو داشتن!؟". این هم توهم همه ما که فکر می‌کنیم که بقیه آدمها ما ملت شریف و بافرهنگ ایران را تحویل نمی‌گیرند و به صرف ایرانی بودنمان با ما برخورد نامناسب می‌کنند و همه با دشمنی و پدرکشتگی دارند. اما هیچکدام لحظه‌ای فکر نمی‌کنند که این رفتارها دقیقا ریشه در نوع رفتار خودمان -یعنی اکثریت‌مان- دارد. فکر کنم همین پرواز برای هفت پشت خدمه پرواز آن شب بس باشد. باید چقدر تلاش کرد تا این تصویر دو ساعت و نیمه از خاطر آنها پاک شود؟‍!

 

ادامه دارد