رانندگی از آن دسته مواردی است که هرکسی پایش را بیرون از این مرز پرگهر بگذارد، تفاوتش به کسری از ثانیه در چشمانش فرو میرود. در نتیجه نمیخواهم از رانندگی انسانوار و بدون استرس آنجا تعریف کنم. ایضا نمیخواهم وارد این قضیه شوم که چرا آنجا این مدلی است و اینجا نه. قطعا قانون خوب و رعایت قانون علت اصلی قضیه است و بحثی هم نیست. اما به نظرم رانندگی یک نشانهء خوب از کلی چیزهای دیگر است. یعنی با نگاه به رانندگی یک جامعه کلی قضیه دستگیر آدم میشود. کلی دیتا از وضعیت جامعه آن روز و البته گذشتهاش به دست میآید.
یادش بخیر. در سال 77 استادی داشتیم به اسم خانم دکتر پ. با اینکه خودش از بهداشت روان به شدت بیبهره بود اما مدرس انواع و اقسام واحدهای بهداشت و بهداشت خانواده بود. حرف جالبی میزد خطاب به دختران کلاس. میگفت:"اگر کسی اومد خواستگاریتون نگاه به رفتار مودب و صورت تا بناگوش قرمز شدهاش نندازین. فکر نکنین که این آدم، آدم واقعیه است که بعدا قراره باهاتون زندگی کنه. برین بشینین بغل دستش تو ماشین ببینین موقع رانندگی چیکار میکنه. انواع و اقسام فحش و فضیحت و فریاد و رفتارهای عصبی است که ازش سر میزنه. اون وقت میفهمین خود واقعی اون آدم چیه!"
واقعا هم همینطور است. رانندگی به شکلی که امروز در تهران شاهدش هستیم نشانه بارزی از همه نقایصی است که ما داریم و بهشان عادت کردیم. رانندگی امروز حاصل تربیت چندین ساله یک جامعه است که کلی فاکتور انسانی و اخلاقی را در خودش جا داده. اگر در غرب میتوانی بدون نگرانی از چهارراه رد بشی، یا موقع چراغ سبز نگران انواع و اقسام موتور و ماشین و آدم نباشی، یا اینکه موقع راندن در خیابان اصلی نگران ظاهر شدن ماشینی با سرعت وحشتناک از داخل کوچه فرعی نباشی؛ همهاش صرفا به قانون و قانونمندی ربط ندارد. بلکه بحث اعتماد است که از همان ابتدای کودکی در جای جای آن جامعه وجود دارد و کمکم در ذهن کودک نهادینه میشود. یعنی فرد مطمئن است که آدم مقابلش هم قانون را میداند. میداند. میداند که میتواند اعتماد کند به آدم بودن طرف مقابلش که هیچ شناختی هم ازش ندارد. این اعتماد همه جا همراهش خواهد بود. از رانندگی گرفته تا موقع کار کردن یا موقع خرید یا هر چیز دیگر. طرف از همان کودکی با مفهموم حق آشنا است. حق تقدم برایش حل شده است. صبر کردن برایش دردآور نیست. چون میداند دیگران هم برایش در موقعش صبر میکنند. اگر جایی حق دارد از حقش تمام و کمال استفاده میکند و اگر حقش را ندهند معترض میشود و حقش را طلب میکند.اما اگر جایی حقی ندارد طلبکار نمیشود. منتظر میماند تا تقدم دیگری بگذرد.
اما اینجا. یک بار در وبلاگ سابق نوشتم که جمله "حق گرفتنی است نه دادنی" یکی از خشونتبارترین جملاتی است که میشود گفت. اینکه برای شما حقی تعیین نشده باشد، یا اگر تعیین هم شده باشد ضمانت اجراییاش زور باشد و قلدری نتیجهاش میشود وضع امروز رانندگی تهران. طرف ورود ممنوع میآید برای اینکه از ترافیک در امان بماند. برای شما که از حقتان دارید استفاده میکنید چراغ میزند و فحشتان هم میدهد که بهش راه ندادهاید. یا تا لحظه آخر در خطی حرکت میکند که خلوتتر است و بعد در ثانیه آخر میخواهد به منتهیالیه سمت مقابل برود و همیشه هم طلبکار است. این آدم حق برایش مفهوم سود شخصی دارد فقط. یا تابلوی پارک = پنچری چهارچرخ نشانه همان نبودن ضمانت اجرایی است. وقتی طرف میبیند کسی حقش را نمیتواند بگیرد خودش دست به کار میشود. کمکم این توهم محق بودن در همه جای زندگیاش جاری و ساری میشود. از روابط داخل خانهاش گرفته تا محیط کار و اجتماع. توهم هم به این راحتیها درمان نمیشود.
هرچقدر هم سعی کنید به کودکتان به نسل بعدیتان بیاموزید که حق چیست و رعایت قانون چیست، سودی ندارد. چون به محض وارد شدن به اجتماع با چنان وضعی روبرو میشود که چارهای جز همرنگ شدن با جماعت ندارد. اینکه تغییر را باید از خودمان شروع کنیم فقط جمله قشنگی است نه بیشتر. وقتی شما با رعایت قانون بازخورد مثبتی نمیگیرید، انگیزهای برای قانونمند شدن پیدا نمیکنید. در غرب رعایت قانون ارزش است. اگر شما قرمز را رد کردید به چشم انسان متمدن نگاهتان نمیکنند. پلیس دهانتان را مورد مرحمت قرار میدهد به وقت خودش. اما اینجا قانونمند بودن ارزش نیست. ارزش در سود شخصی و لحظهای است اگر هم قانون را رد کنید به ریشتان میخندند و فکر میکنند شما گول تشریف دارید که مثلا در پشت ترافیک میایستید و در لاین مقابل حرکت نمیکنید. تنها فایده رعایت قانون در اینجا عقب ماندن و ضرر کردن و نرسیدن است به اضافه کلی حرص خوردن از دست سایر آدمها که به راحتی آب خوردن خلاف میکنند و وضع را بد و بدتر میکنند. قانون را میشود دور زد. میشود بارها از زیر اجرای قانون فرار کرد. میتوان از حس اعتماد آدمها دیگر سوء استفاده کرد؛ آنچنان که دیگر آدم نتواند به چشمان خودش هم اعتماد کند.
رانندگی در آن ور آب از جمله کارهای ناخودآگاه است که احتیاج به فعالیت مغزی بیش از حد ندارد. مثل همان اتفاقی که گاهی برای آدم میافتد که غرق در افکارتان هستید و مغز شما، شما را از مسیر صحیح به خانه یا مقصدتان میرساند. یعنی با کمترین میزان مصرف انرژی ذهنی. اما اینجا رانندگی مثل بازیهای کامپیوتری است. هرلحظه باید منتظر حادثه بود. منتظر پریدن و آدم و ماشین و موتور. منتظر دور زدن و پیچیدنها و توقفهای ناگهانی. منتظر درآمدن از پارک ناگهانی. در رانندگی به جای اینکه حواستان معطوف به جلوتان باشد باید عکس العمل آدمها را حدس بزنید. یعنی شما باید جلوتر از آنها باشید تا بتوانید از خطر برهید. وقتی به مقصد میرسید خسته خسته هستید. ذهنتان خسته است.
این اعتماد همان فاکتوری است که در اینجا در هیچ عرصهای نمیبینید. هیچکس به هیچکس اعتماد نمیکند. نمیتواند که اعتماد کند. چون همه توانایی این را دارند که در لحظه خلاف چیزی را که فکر میکردید بهتان اثبات کنند. اعتماد یکی از مهمترین حلقههای مفقوده این قضایا است. حلقهای که بعید میدانم هیچگاه پیدا شود.