هشت آبان و هشتاد و هشت آمد و رفت. هشتِ
هشتِ هشتاد و هشت برای بچههای ورودی 75 پزشکی شهید بهشتی یک داستان جدا
داشت. علاوه بر تقارن عددی قرار بود اتفاق مهمی بیفتد. داستان برمیگرده
به سال 77. در عوالم بچگی به پیشنهاد آرمین و با همراهی آیدین و دو تا از
دخترای کلاسمون -مریم و مهسا- شدیم یک شورای سردبیری برای ثبت خاطرات دو
سال و نیم اول دوره پزشکی -معروف به علوم پایه-. برای ما سه تا که از
البرز آمده بودیم، خاطرات و وقایع و ثبتشون اهمیت داشت. یعنی میفهمیدیم
که وقتی یک جایی این خاطرات ثبت شده باشه، سالها بعد موقع ورق زدنش چه
حالی بهت دست میده. چقدر نوستول میزنی. خب برای خیلی از بچهها اون موقع
این چیزها لوسبازی به نظر میرسید. فکر میکردن خیلی کار بیخودیه و محیط
علم و دانش جای این کارا نیست. خیلیها سایه هم را با تیز میزدن، طبعا از
ثبت خاطرات مشترک هم دل خوشی نداشتن. به همه اینها اضافه کن که باید بابت
اش پول هم میدادن. بماند با چه سختی و قسط بندی و داروغه بازی پولش رو
جمع کردیم. چقدر کار وسطاش متوقف شد. چقدر کمیته انضباطی بهمون گیر داد.
چقدر سوال و جواب شدیم. اما بالاخره سال 77 کتاب آماده شد. لحظات آخر قبل
از اینکه بفرستیماش برای چاپ، به فکرمون رسید که یک تاریخ معین کنیم برای
اینکه سالها بعد دور هم جمع شیم. اون موقع سال 77 بود و طبعا یک تاریخ
جالب میشد 88 باشه و آن تکرار 8 های کذایی. پس تاریخ ثبت شد. کتاب را
فرستادیم برای چاپ. بعد که کتاب دست بچهها رسید واکنشها خیلی خوب بود.
خیلی. تازه میفهمیدند که همهء زحمات به چه خاطر انجام شده بود. قرار 11
سال بعد هم برایشان جذاب شد. کم کم سالها که میگذشت به بهانههای مختلف
یادی از این تاریخ میشد. دوستانی که خواننده من هستند از قدیمها، شاید
یادشان باشد که در این هفت سال و اندی که از عمر این صفحه میگذره بارها
به مناسبتهای مختلف یادی از این قرار تاریخی کردهام.
به هر شکل روزهامثل برق و باد گذشت و
رسیدیم به آستانه تاریخ موعود. با همه سختیهایی که وجود داشت، با همه پخش
و پلا شدن بچهها در اقصی نقاط ایران و خارج توانستیم تعداد زیادی از
بچهها را جمع کنیم و یاد خاطرات گذشته را زنده کنیم. شاید قریب به 30 تا
35 نفر از بچه ها ایران نباشند. خیلیها هم در حال گذراندن طرح و
آنکالیهای شهرستانهای دور و نزدیک بودند. اما مطمئنم دل همهشان برای این
تاریخ تپیده. کلی پیغام از بچهها در فیسبوک داشتم بابت همین قضیه. دو تا
از دوستای خیلی خوبمون هم از آلمان و استرالیا، جوری تنظیم کردند که در
این تاریخ اینجا باشند که کلی خوشحالمان کرد.
شب قبلش تا 4 و نیم صبح بیدار بودم و
مشغول رتق و فتق امور. بخصوص که باید طرح یکماهه میرفتم کرمان که کلی
برنامههام را خراب کرده بود. خیلی دوست داشتم متنی بنویسم برای آن روز.
وقت نشد. از آرمین خواستم که بنویسد چیزکی که فی الفور قبول کرد و یک متن
داغ از هزاران کیلومتر دورتر به دستم رسید که در مراسم خواندم. اما وقت
نشد خودم چیزی بنویسم. درحالیکه داشتم کارهای باقیمانده را انجام میدادم
فیلم جشن فارغ التحصیلی سال 82 را گذاشتم در پلیر و کلی احساساتی شدم. بعد
خواستم به همه دوستانم یادآوری کنم که این خاطرات عظیم هفت ساله از بهشتی
و کلاسهایش و بیمارستانهایش نه به خاطر فضا و رشته و طول آن بوده که صرفا
به خاطر وجود تک تک بچههایی است که در کنار هم بزرگ شدیم و اسم هرکدام
برایمان یادآور کلی اتفاق و خاطره است. از دوستان سابق گرفته که همچنان
دوست ماندهایم تا دشمنان فرضی آن روزها که تبدیل شدیم به دوستان خوب
امروزی.
دل برای همهتان میتپد. همیشه. هرکجا که هستید ، هرکجا که باشید. دوستتان دارم.
برام جالبه ظاهرا كل دانشجويان پزشكي دنيا !!! كه 7/7/77 مشغول تحصيل بودند اين قرار رو با هم گذاشتند ..چون ما هم همين قرار رو داشتيم...8/8/88! ما ورودي هاي مهر 76 دانشگاه اصفهان بوديم...اي يادش بخير من سر قرار نرفتم..اما به قول شما دلم اونجا بود پيش بچه هايي كه شايد رفته باشند سر قرار...بگذريم عوضش من براي اون روز چيزكي در وبلاگم نوشتم
===================================================================
آره دیگه مناسبت عددی خوبی بود آخه. همین که دلت پیششون بوده خوبه یک جورایی
خیلی جالبه... یاد یه خاطره ای مشابه افتادم که حتما تو وبلاگم ازش مینویسم... شاید امروز شاید هم در فرصتی دیگه.. ممنون که بهم یادآوری کردین.
===================================================================
:)
يهكم دير شده ميدونم اما عجيبه كه من هم يادم بود اين تاريخ شما نوستول پارتي دارين! و خوشحالم كه دور هم جمع شدين و خوش گذشته :)
كرمان رو هم اميدوارم سخت نگذره!
===================================================================
مرسی ناتال جونم. خوب باشی همیشه.
ای آقا پس حسابی نوستالژیک بازی بوده.
تازگی ها توان تحمل همیچین صحنه های را ندارم. موقع فارغ التحصیلی هم جیم زدم و تنهایی دور دانشگاه رو قدم زدم . دانشگاه به اون بزرگی هر گوشه اش یه خروار خاطره داشتم. ما هم از این قرار ها گذاشتیم . می تونم تصور کنم ما چطوری سر قرار میایم . یا با زن و بچه و شوهر .. کیا انور آب .. کیا تغییر موضع داده ..
با نمک بود . من هم شهید بهشتی خوندم . اما انور ! یعنی من قسمت غیر پزشکیش بودم.
===================================================================
کلا اون حیاط بهشتی خاطره انگیزه دیگه. زمان ما پزشکی تو همین محوطه دانشگاه بود مراودات زیادی با دانشگاه علوم و معماری انجام می شد :ی یادش به خیر
می دونین چی برام جالب بود دکتر جان !! اینکه گفتین سایه ی همدیگه رو با تیر می زدن ... من اون اوایل که وارد دانشگاه شده بودم خیلی برام این طرز برخوردا عجیب بود یعنی با شنیده ها و دیده هایی که از دانشگاه رفتن اطرافیانم داشتم اصلا جور در نمی اومد ... محیط کلاسی که من تو ذهنم داشتم پر بود از صفا و صمیمیت و یکرنگی در صورتیکه خودم تو کلاسمون در اکثر موارد ( نه همیشه البته ) چیزی خلاف این می دیدم و بعد که با یه سری از دوستام تو دانشکده های پزشکی دیگه صحبت کردن دیدم نه ظاهرا این درد سایه همدیگه رو با تیر زدن در اکثر دانشکده ی پزشکی یکسانه و واقعانم نمی دونم واسه چی اینجوریه !! البته غالبا همه سایه هم جنس خودشون رو با تیر می زنن و سایه ی جنس مخالفشون رو دو دستی می گیرن که یه وقت در نره D:
===================================================================
آره دقیقا همینه. میدونی چون اولین تجربه مختلط خیلی ها تو این محیط شکل میگیره اینجوریه. به اضافه اینکه مثلا تو ورودی ما قضیه تهرانی-شهرستانی هم خیلی حاد بود. همیشه بچه های شهرهای دیگه فکر میکردن ما داریم حق شون رو میخوریم. اما خوب بزرگتر میشی کم کم همه چی بهتر میشه. هرچند ما خیلی از دوستیهامون بعد از فارغ التحصیلی محکم تر شد وهنوز تا آخرین سال هم درگیری ها وجود داشت
قلبم فشرده شد با یاد آوری خاطرات. ما وبلاگ شما رو گم کرده بودیم شانسی یافتیمش !!! موفق باشی دکتر .
===================================================================
خوشحالم که دوباره پیدا کردی:ی و از لططفت ممنون
تو این مد ت هر وقت تونستی بنویس نری یک ماه بعد بیایی بگی نشد خیلی خوشحالم که بهت خوش گذشته ما دوره داریم بچه های دوره دبستان وراهنمایی ودانشگاه وفوق رو با هم اشنا کردیم وهر سال برنامه داریم هر سال هم داریم اب میریم با چهل تا شروع شد به نه تا رسیدیم مواظب خودت باش رضا جان
===================================================================
آره دیگه. هرچی سن میره بالا مشغولیات زیاد میشه و آدمها کمتر وقت میکنن.
حتما می نویسم و ممنون.
چقدر خوب چه خاطره هایی زنده میشه
Matn e Poope ro ye joori up kon ma ham bekhooonim , ghorbonet :*
===================================================================
پوپه متنش سرفصلی بود. یعنی یادداشت کرده بود بعد در موردش حرف می زد. حالا ببینم اگر متنی کامل داره می ذارم اش
عکس ها رو که میدیدم کلی غبطه خوردم به این جمع...واقعا زحمت کشیدین...به امید اینکه این جمع همیشه برقرار بمونه :) کرمون خوش بگذره :)
===================================================================
مرسی سورنا جان. اگر تو هم همکلاسی ما بودی جمعمون تکمیل میشد دیگه:)
من امدم ببینم ملاقات 8/8/88 رو انجام دادین یا نه که دیدم نوشتین...میتونم بفهمم چه حسی داشتین.کاش برای 9/9/99 هم قرار میزاشتین؟هوم؟
===================================================================
قرار که گذاشتیم. ولی فکر کنم زودتر هم جمع شیم. 11 سال با اینکه زود میگذره ولی گاهی دیر میشه
رضا جون
ممنونم از اینکه وبلاگتو به روز کردی، ممنون از کتابی که اون روزها لوس نبود بلکه بدعت بود، در اون جو خفقان برگ سبزی بود برای اظهار نظر، حرف دل را به دلدار گفتن ؛) جوک، اعتراض، اضطراب از بینظیر بودن عکسی که قراره یک عمر باقی بمونه، منو بردی به خاطرات اون روزا، و ممنون از اینکه همیشه الفبای اتحاد را که اون روزها چیز عجیبی بود را زمزمه میکردی، و ممنون اگر ۸.۸.۸۸ اونجا نبودم اما عکسها بیانگر همه چیز بود، عکسها از لبخندهای بی سانسور میگفت، از دوستان و گروههای قدیمی که هنوز کنار هم هستند، از طراوت و زیبایی عشقهای ماندگار، و البته از جای خالی بچههای خارج از ایران، البته نا گفته نماند که همین دوری باعث شده که خیلی ماها که حتا اون روزها با هم صحبت هم سلام علیک هم نمیکردیم با هم آشنا بشیم و دوستی خوبی بینمون بر قرار باشه.
امیدوارم ۹.۹.۹۹ حتما حتما همه در کنار هم باشیم
همیشه شاد و خوشحال باشی و کرمان خوش بگذره!
=================================================================
مرسی عزیزم. اتفاقا پوپه آ مطلبی رو خوند که دقیقا به همین جو خفقان اشاره داشت ولی گفت بچه ها به هر شکل ارتباط رو برقرار میکردن. مهم ترین چیز همه این سالها این بود که تونستیم اون جمع پراکنده را تا قسمت خیلی زیاد بهم نزدیک کنیم. کسایی که واقعا یک زمانی تحمل شون سخت بود رو الان از دیدن شون خوشحال میشیم. و خوشحالم که این همه خاطره مشترک داریم.
من هم امیدوارم حتی زودتر از اون موقع بتونیم جمع بشیم و قدر همه این لحظات رو بیشتر بدونیم
مرسی بابت همه همراهیت و جات واقعا خالی بود.
به به ...مگر به هوای این روز اینجا آپ بشه :دی قرار های این شکلی گویا برای ملی چی ها معموله :دی یه همچین قراری ما داشتیم که ماسفانه به علت خارج ازایران بودن کمیته اصلی (:دی) به ثمر نرسید و در حد ایمیل پراکنی و چت و اینترنت تو اون روز باقی موند!البته جرقه انگیزه ما اونروزا برای گذاشتن همچین قراری فیلم ضیافت* بود :دی به هر حال همیشه به ریونیون های خوب و خاطره انگیز ...شاد باشین :-)
* همینجا بگم من اصلا فن مسعود کیمیایی نیستم ...ولی سوژه این فیلمش جالب بود :دی
===================================================================
اره دیگه نمیشد به خاطر این روز اینجا آپ نشه. خاطره عظیمی داره این روز که باید ثبت می شد برای همیشه :ی ضیافت هم اره اون اولش خوب بود ولی خب کلا بقیه اش همون داستان همیشگی مسعوده :ی
:) بسیار عالی! آقا ولی 9/9/99 چه ها شود! :) همیشه دور هم!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
:))))))
آره علی جون. فکر کنم تو هم در اثر کثرت نشست و برخاست با ملت بهشتی بیایی ها :ی
Reza yani hamash 30-35 nafar az bache haa Iran nistand? man fekr mikardam bishtarand? behar haal hamegi delemoon mikhaast oonjaa boodim....aks yaadet nareh plzzzzzzz...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ندا من سرانگشتی حساب کردم. اونایی رو که مطمئن بودم شمردم. ممکنه تا مرز 50 نفر برسه. عکسها رو هم تو فیس بوک آپلود کردم
با علاقه می خونم این اتفاق و رویداد رو
کجایی دکتر؟
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------مرسی ویولت جان. من رفتم طرح یکماهه. زرند کرمان
من از يك هفته پيش منتظر بودم ببينم اين گردهمايى دوستانه انجام ميشه يا نه ، يادمه تو وبلاگ مرحوم گفته بودى ازش. خيلى خوشحالم كه به خوشى برگزار شد و لذت بردى. اميدوارم سراسر زندگيت پر از خاطره هاى خوب باشه
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مرسی مرجان جون . مرسی از آرزوهای خوب و امیدوارم تو هم شاد باشی همیشه