اخیرا در بخش س مثل سینما

چانگ‌کینک اکسپرس

| 8 نظر | بدون بازتاب

اول در داخل پرانتز باید یک تشکر مبسوط از هرمس بکنم بابت انتخاب این فیلم برای هم‌فیلم‌بینی سوم.چانگ‌کینگ اکسپرس هم از دسته فیلمهایی بود که مدتها در صف مانده بود ولی فرصت دیدن‌اش پیدا نشده بود. این قرارهای هم‌فیلم‌بینی باعث شده که با همه گرفتاری و درس و امتحان و کشیک و صفر کردن گودر،‌ هرطور شده یک وقت دو ساعته خالی کنم و فیلم انتخابی را ببینم. و چه لذتی داشت تماشای فیلم. پرانتز بسته.

وقتی فیلم به میانه می‌رسد به این نتیجه می‌رسم که کاروای، سیزده سال بعد از ساخت این فیلم دست به ساختن مای بلوبری نایتز می‌زند که تکرار بسیار ضعیف‌تری است از همین قصه. شاید اگر چانگ‌کینگ را ندیده باشید، بلویری نایتز در نظرتان جلوه‌گر باشد و حکایتهایش جذاب. اما با دیدن این فیلم نتیجه می‌گیرید که بلوبری نایتز صرفا یک روایت ساده‌تر شده و راحت‌الحلقوم‌تر برای تماشاگر آمریکایی است. سهل‌الوصول و شاید پرزرق و برق‌تر،‌ اما نه درخشان‌تر.

در عظمت فیلم همان بس که تارانتینوی کبیر - که پخش کننده فیلم در آمریکا هم بوده - گفته که موقع دیدن فیلم گریه کرده است. فکر می‌کنید با این اظهار نظر چیز بیشتری می‌توان گفت جز توصیه به دیدن‌اش و شریک شدن در لذت‌ فیلم؟!

وونگ کاروای خودش گفته که فیلم را در موقع بیکاری و بر اساس غریزه ساخته. موقعی که فیلم را نگاه می‌کردم، این تصویر در ذهنم شکل گرفت که احتمالا روزی روزگاری کاروای با شنیدن ترانه‌ء کالیفرنیا دریم‌ین، ایده‌ای در ذهنش پا گرفته که حاصلش شده اپیزود دوم فیلم. و چقدر زیبا است این اپیزود فیلم. 

داستان همان قضیه همیشگی هجوم خاطره است از یک سو و تلاش برای پشت سر گذاشتن‌اش از سوی دیگر. جدال نابرابر و نفس‌گیر آدمی. پذیرفتن آنکه همه چیز حتی رویاها و خاطرات انسان نیز تاریخ مصرف دارد. تاریخ مصرفش که نگذشته باشد؛ سراسر رنج است و اندوه. سراسر یادآوری تلخ است. زندگی در گذشته است و تلاش برای باز کردن زنجیر سنگین خاطره از پا. گریزی نیست از این رسم رنج‌آور روزگار. باید نبرد کرد با خاطرات. گاهی در نبرد با خاطرات پیروز می‌شویم و بقایای خاطره را در صندوقی خالی کرده در بالاترین جای خالی کمد،‌ دور از دسترس، قرار می‌دهیم و گاهی هم این خاطره است که ما را تا مرز نابودی می‌کشاند. تا خود فروپاشی.

مثل شبهای بلوبری، اینجا هم صحبت رفتن و رفتن است و نرسیدن. بوردینگ کارت با مقصد نامعلوم انتهای فیلم شما را معلق نگه می‌دارد. معلق بین واقعیت و خاطره. که آیا داستان آقای 633 با خانم فی خاتمه می‌یابد و جهد عظیم برای فراموشی آغاز می‌شود و یا اینکه فرصتی دوباره برای زیستن در لحظه و چند صباحی خاطره سازی باقی می‌ماند؟ 

خانم فی وونگ - در نقش فی - چنان سرخوشانه نقش‌اش را بازی می‌کند و چنان به اشیا جان می‌دهد که آدم غرق در لذت می‌شود. همان صحنه‌های یک‌نفره در آپارتمان آقای 633 کافی است تا بلند شوم و به احترام آقای وونگ کار وای کلاه نداشته‌ام را از سر بلند کنم. و البته آرزو کنم که سینما همیشه زنده باشد به مدد آدمهایی با چنین ذهنهای درخشان.

جوانی بدون جوانی

| 11 نظر | بدون بازتاب

جوانی بدون جوانی  Youth Without Youth فیلم من نبود. دیده‌اید گاهی اوقات نسبت به چیزی حس منفی دارید،‌ناخودآگاه و بدون برخورد قبلی؟ این قضیه حکایت من بود و جوانی بدون جوانی آقای کاپولا. شاید به همین خاطر بود که قریب به دو سال فیلم در اتاقم خاک می‌خورد و حس تماشایش را نداشتم. یعنی حتی ده سال فیلم نساختن آقای کاپولا هم باعث نشد که انگیزه دیدنش را پیدا کنم. بگذریم.

من فکر می‌کنم این فیلم دقیقا مصداق سینمای شخصی است. یعنی شما یک سابقه عظیم فیلمسازی دارید و هرآنچه از شهرت و پول و اعتبار است کسب کرده‌اید، حال برای ارضای آن گوشه‌های پنهان ذهنتان، تمایلات فردی‌تان و دغدغه‌های عرفانی‌تان دست به آفرینش می‌زنید. بابت مقبولیت و عدم مقبولیت‌اش هم دغدغه‌ای ندارید. طبعا دستتان باز ِ‌باز است برای خلق کردن.

شاید گوشه‌ای از مشکل فیلم برگردد به اقتباس آن. رمانهایی از این دست برای به تصویر کشیده شدن بسیار دشوارند. خواندم که فیلم در ادیت اول 3 ساعت بوده است و نسخه نهایی تقریبا یک ساعت کوتاه‌تر شده. همین قضیه دشواری کار را نشان می‌دهد. یک رمان اینچنینی، که بُعد زمان ندارد اساسا، به تصویر کشیدن‌اش جهدی بس عظیم می‌خواهد. شاید تشتت فیلم و کش‌دار بودن بعضی سکانس‌ها را بشود به این وسیله توجیه کرد.

شاید گوشه دیگری از مشکل هم برگردد به شناخت من از کاپولا. کاپولا برای من راوی داستانهای اینچنینی نبوده است. توقع من از کاپولا همان تریلوژی پدرخوانده است. اینک آخر الزمان است. با همه آن عظمت‌اش. یک جوری این تصویر با قاب ذهنی من جور درنمی‌آید. من اگر بخواهم فیلمی ببینم در ارتباط با زمان و جاودانگی و  خودآگاهی ترجیح می‌دهم به تماشای دوباره و سه‌باره  فیلم آرنوفسکی بنشینم ،  The Fountain، که زیباتر و همگون‌تر و بدون تشتت داستان را برایمان گفته است. داستان فیلم برای من یادآور آن حکایت عرفان هندی - اگر اشتباه نکنم - است که پیر طریقتی همراه جوانی شد. بعد از قدری راه، پیر خسته شد و طلب آب کرد. زیر سایه درختی نشست و جوان به دنبال آب رفت. بعد در میان علفزار صدایی زنی شنید. رهسپار شد به دنبال زن. بعد با زن ازدواج کرد. بچه دار شد. وقتی به یاد پیرمرد افتاد و برگشت در حالیکه پیر شده بود، و شرمنده از تاخیرش. پیرمرد را زیر همان درخت یافت. و پیرمرد به او گفت که چند لحظه‌ای بیش برایش نگذشته است.

فیلم  به همین عنصر وجود اشاره می‌کند. وجودی که هرکس به گونه‌ای دریافتش می‌کند. فارغ از همه قوانین و فرضیات بشری. فارغ از بُعد زمان. شاید واقعیت آن چیزی نباشد که در اطراف ما است. لایه‌های حقیقت متنوع هستند. همه چیز برمی‌گردد به نگاه ما به دنیا. در سکانس آخر فیلم دومینیک در کافه محبوبش و در میان دوستانش حکایتی از یک امپراتوری را می‌گوید که پروانه شده بود. و آخر نمی‌دانست که این امپراتور است که پروانه شده یا پروانه‌ای بوده که تبدیل به امپراتور شده است. این داستان اشاره دارد به فیلسوف بزرگ چینی چوانگ‌تسی که خواب پروانه شدن دیده بود. موقع بیدار شدن نمی‌دانست که او پروانه بوده است که خواب  می‌دیده یا خودش بوده که خواب پروانه شدن می‌دیده است. در واقع همین ایده و مسائل مربوط به فلسفه ذهن و فلسفه زبان، بنیان بودیسم چین را تشکیل  می‌دهد که تحت عنوان ذن هم شناخته می‌شود. بگذریم. کل داستان فیلم نقبی است به همین عرفان موجود در فلسفه بودیسم و لایه‌های مختلف تناسخ و زندگی در زندگی.

بازی تیم راث در نقش دومینیک ستودنی است و از موسیقی زیبای اوسوالدو گولیخوف هم نباید گذشت. اما شاید بهترین اختتامیه برای این نوشته سخن راجر ایبرت در مورد فیلم باشد که می‌گوید:‌ "این فیلم نشان می‌دهد که کاپولا فیلم ساختن را هنوز بلد است، اما نشان نمی‌دهد که انتخاب صحیح پروژه برای فیلمش را هنوز بلد باشد".

 

*‌ از سری هم‌فیلم‌بینی‌ها - قسمت دوم

 

درباره الی

| 14 نظر | بدون بازتاب

خوشحالم که مود پایین این هفته‌های اخیر و امتحان کذایی ارتقا باعث نشد که دیدن درباره الی را از دست بدهم. خارجی‌ها برای فیلمهایی که اتفاق بزرگی محسوب می‌شوند از واژه موست اکسپکتد استفاده می‌کنند. برای من هم "درباره الی" موست اکسپکتدِ امسال سینمای ایران بود اما اکرانش خورد به این وقت نابهنگام و چیزی نمانده بود که لذت دیدنش را از دست بدهم.

 

 

  eli1.jpgنمیخواهم از جملات کلیشه‌ای استفاده کنم. اظهار نظرهایی مثل بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران و یا بعد از انقلاب و ... -هرچند ممکن است پربیراه نباشد- باعث می‌شود بیننده انتظار فیلم خارق العاده‌ای داشته باشد که خوب ممکن است توقعاتش را برآورده نکند. اما برای من به جرات "درباره الی" از معدود فیلمهایی بود که با آن همه تعریف و تمجید از زمان جشنواره انتظاراتم را تمام و کمال برآورده کرد. درست برعکس کنعان.

تا همین پریروز سعی کردم هیچ نوشته‌ای در مورد فیلم نخوانم. می‌خواستم بدون سوگیری به تماشا بنشینم. با یک نگاه اجمالی به نوشته‌ها و تیترهایشان، فهمیده بودم که فیلم راجع به دروغ است. دروغهای متعدد.

   به نظر من اما فیلم راجع به دروغ نیست. نه اینکه مجموعه دروغها نقشی در پیش‌برد داستان نداشته باشند. نه. اما دروغها قضیه فرعی داستان هستند. به نظر من داستان بیشتر در باره موقعیتهای گوناگون است. موقعیتهایی که انسانها را وادار می‌کند در لحظه تصمیم‌گیری کنند. در کسری از ثانیه. خوب طبعا اشتباه و دروغ هم جزیی از این تصمیم‌گیری‌ها می‌شود. در فیلم هیچکس به قصد قبلی دروغ نمی‌گوید. کسی قصد بهره‌برداری قبلی از دروغهایش ندارد. حتی خیلی از اوقات پشت دروغها نیت خیر است. اما داستان به گونه‌ای پیش می‌رود که مجموعه دروغها سیری ناخوشایند را به دنبال خود دارد.

 

 

eli2.jpg"درباره الی" به نظر من اساسا درباره الی نیست. الی در واقع بهانه‌ای است برای نقب زدن به مجموعه دنیای آدمهای صمیمی. الی بهانه‌ای است برای اینکه آدمها بفهمند در بحران تا کجا ممکن است پیش بروند. چه مرزها و چه خطوطی را پشت سر بگذارند. الی بهانه ای است برای تعریف دوباره. برای به خودآگاه آمدن همهء ناخودآگاه‌ها. برای هم زدن دیگی که رسوبات تهش فرصت به سطح آمدن نداشته‌اند هیچوقت. برای بیرون زدن دلخوری‌ها. برای اینکه نشانت دهد که امیر که یک جورایی نماد عقلگرایی و محافظه‌کاری و جاافتادگی است به جایی ممکن است برسد که دست روی سپیده بلند کند. برای اینکه پیمان با صدای بلند با شهره جر و بحث کند جلوی همه و بگوید که همیشه همین گُ.ه.ی که هست می‌ماند.

دوستی راجع به حس صحنه احیا فیلم نوشته بود. مطلبش را قبل از دیدن فیلم خوانده بودم. برایم در آن وقت چندان معنی نداشت. اما با دیدن فیلم همان حس را زندگی کردم. سکانس غرق شدن کودک سکانس درخشانی در سینمای ایران است. از آن سکانسها است که کمتر می‌توانی تجربه کنی. برای مایی که عامل احیا هستیم بخصوص حس صحنه بسیار آشنا است. اگر از جنبه اشکالات پزشکی احیا در صحنه و زنده ماندن کودک که با آن وضعیت احتمالش نزدیک به صفر است بگذریم بخصوص آنکه با بغل بخاری خوابیدن به طور کامل ریکاوری می‌کند و فردایش مشغول بازی می‌شود،‌ از لحاظ سینمایی بی‌نظیر است این سکانس؛ چه در اشل سینمای ایران و چه در اشل بین‌المللی.

فیلم را باید دوبار دید حداقل. من فرصت دوبار دیدنش را به خاطر شرایط ندارم. اما وقتی بعد از دیدن فیلم در ذهنم فیلم را مرور می‌کردم لحظات برایم ملموس‌تر می‌شد. اتفاقی که قطعا در بار دوم دیدن فیلم بارها و بارها تکرار می‌شود. مثلا در صحنه‌ای که الی و احمد در راه خرید با هم صحبت می‌کنند. احمد در جواب علت جدایی زن آلمانی‌اش از زبان زن می‌گوید: "یک پایان تلخ خیلی بهتر از یک تلخی بی‌پایانه". آن وقت الی با آن میمیک بی‌نظیر صورت؛ حرفش را تایید می‌کند. بعد در انتها متوجه چرایی این واکنش الی می‌شوی.

فیلم قبل از رسیدن به تراژدی اصلی برایت مقدمه‌چینی می‌کند. از اتفاقات ریز ریزی که می‌افتد و خوشایند نیست و می‌گذاری به پای حادثه. از پر بودن ویلای جنگلی گرفته تا باز نشدن قفل در ویلا با کلید به راحتی. از خانه مخروبه به معنای واقع کلمه که نابسامانی آدمهایش را نشان می‌دهد تا خود دریا با آن شخصیت دوگانه آرام‌بخش-ترسناکش. اما همه اینها در برابر آن واقعه بزرگ رنگ می‌بازد.

 

 

eli3.jpgبعضی‌ها سکانس پایانی و نحوه تمام شدن فیلم را دوست نداشتند. اما به نظرم این خصوصیت فرهادی است. بیننده ایرانی دوست دارد کارگردان تکلیفش را مشخص کند. برایش بگوید نامزد الی کجا می‌رود یا سرنوشت گروه چه می‌شود یا سپیده خرد شدنش در صحنه آخر را چگونه به دوش می‌کشد. اما فرهادی همه را می‌گذارد برای بیینده. همانطوری که نمی‌توانی یقین پیدا کنی که آیا بین سپیده و احمد رابطه دوستانه خاص قبلا ها بوده است یا نه! همانطور که نمیفهمی الی واقعا اسمش چه بود!؟ الهام!؟ المیرا!؟‌ یا الناز!؟‌ چون اینها در روند داستان اهمیت چندانی ندارد. می‌توانی به هرکدامشان مدتها فکر کنی. می‌توانی برداشت خودت را داشته باشی. اما آن ماشین در گل فرورفته در انتها که آخر هم بیرون نمی‌آید نشان از وضع نابسامان آدمهای قصه و شرایط شان دارد.

بازیها عالی‌اند. گل‌شیفته بی‌نظیر است. پیمان معادی خوب بازی می‌کند. علیرغم اینکه اسمش برایم یادآور آن کار غیرحرفه‌ای و نادرست در کافه ستاره بود اما بازیش به دل می‌نشیند. مانی حقیقی بسیار باورپذیر و خوب بازی می‌کند. همین‌طور مریلا زارعی. کستینگ خوب یک امتیاز و نقطه قوت اساسی فیلم محسوب می‌شود.

در انتهای به نظرم چیزی که فیلم را ماندگار و خاص می‌کند این است که فیلم یک روایت ساده از یک اتفاق ساده است. داستان عجیبی ندارد. تعلیق دارد اما پیچش آنچنانی ندارد. اتفاق خارق‌العاده‌ای نمی‌افتد. همه چیز عادی و معمولی است. اما روایت بی نقص و کامل است. یک اتفاق ساده را می‌شود چنان روایت کرد که در انتها بایستی و برای فرهادی این روزها کلاهت را به افتخار برداری. دیدن فیلم را اگر ندیده‌اید از دست ندهید. این تنها کاری است که می‌شود برای پاس داشتن فرهادی انجام داد.

سبزپوشان

| 6 نظر | بدون بازتاب

این شبها در خاطرهء تهران همیشه خاکستری باقی خواهد ماند. امشب از تجریش تا عباس آباد هر تکه پر بود از آدمهای رنگی. سبزپوشها زیاد بودند. سواره و پیاده. میدان ونک که غوغایی بود. مردم دور میدان و تا وسط خیابان ایستاده بودند. صدای تشویق و هو کردن یک لحظه قطع نمی‌شد. طرفداران رییس‌جمهور فعلی اکثرا سوار بر موتور و تعدادی هم سوار ماشینهای آخرین سیستم به چشم می‌آمدند. اما نه درگیری بود و نه دخالت پلیسی. برای مردمی که سابقه چنین حرکتهایی را ندارد، عجیب است. عجیب از لحاظ جنبه. شاید هم این شبها نشان می‌دهد که چقدر جای این هیجانات گاه و بی‌گاه بدون توجه به ساعت در این شهر خالی است.

چیزی که امشب تجربه کردم حتی در شب قبل از دوی خرداد هفتاد و شش هم به وقوع نپیوسته بود. شاید بچه‌های قدیم شبکه پیام یادشان باشد که شب قبل از انتخابات در رستوران قبلیه - پاتوق همیشگی قرارهای آن موقع- بودیم. چیزی که در همان میدان ونک آن سال می‌دیدیم جوانانی بود که پوستر پخش می‌کردند و آخرین فعالیتها را انجام می‌دادند. اما این هیجان فروخفته امشب از جنس دیگری بود. نمی‌دانم نتیجه انتخابات چه خواهد بود! اگر جنوب شهر تهران نیز درصدی از این هیجان را داشته باشد و اگر شهرستانهای کوچک و بزرگ نیز به قدر ما هیجان‌زده باشند حتی ممکن است در مرحله اول برنده شد. می‌دانم خوش‌بینانه است. اما آدم است دیگر. آرزو دارد. حتی اگر این انتخابات نتیجه‌ای غیر دلخواه ما داشته باشد باز هم فصلی جدید باز شده است. حرکتی جدید آغاز شده است که دیگر هیچکس قادر به بازگرداندن آن به نقطه صفر نیست. به امید پیروزی.

 

پی نوشت. خیلی وقت است راجع به فیلم ننوشته‌ام. جو انتخاباتی همه چیز را تحت الشعاع قرار داده. اما اگر خواستید در این ایام فیلمی ببینید،‌ دو پیشنهاد داریم برایتان. اگر علاقمند سینما باشید،‌ فیلم اول را حتما دیده‌اید:‌ V For Vendetta. عجیب به حال و هوای این روزها می‌خورد. آنجا هم شهر به یکباره نقاب پوش می‌شود. اگر دیده‌اید ارزش دوباره دیدن دارد.

و فیلم دوم Il Divo داستان واقعی در موردجیولیو آندروتی نخست وزیر اسبق ایتالیا. در یک قسمت فیلم اطرافیان آندروتی برایش مشغول رای جمع کردن هستند. باور دارند که باز هم پیروز خواهند شد. اما بعد از شمارش آرا تعداد آرای موافق از انگشتان دست هم تجاوز نمی‌کند. بیشتر توضیح نمی‌دهم. این هم برای شبهای انتخاباتتان.

 

    V.jpg 

Burning Plain

| 4 نظر | بدون بازتاب

گیلرمو آریاگا در هالیوود بیشتر به عنوان یک فیلمنامه‌نویس شناخته می‌شود. به جرات می‌توان آریاگا را در زمره بهترین فیلمنامه‌نویسان هالیوود در چند سال اخیر به حساب آورد. سه‌گانه درخشان آلخاندرو گونزالز ایناریتو که با آمورس پروس (عشق سگی) شروع شد و با بیست و یک گرم و نهایتا بابل ادامه یافت حاصل همکاری مشترک آریاگا و ایناریتو بود. نمی‌توان از تاثیر بسزایی که آریاگا در موفقیت این سه فیلم داشت، چشم‌پوشی کرد. اما خودش می‌گوید بعد از یازده سال فیلمنامه‌نویسی وقت آن شده بود که خودم مبادرت به سـاختن فیلم کنم. نتیجهء این تلاش شده است دشت سوزان

دشت سوزان را آریاگا خودش نوشته و کارگردانی کرده است. فیلم داستان عشق، جدایی،‌ خیانت، بخشش و رستگاری است. نمی‌شود داستان فیلم را نوشت. نه به این خاطر که مزه فیلم از بین می‌رود، بلکه به این خاطر که نوع گویش داستان روایتی غیرخطی است. مشابه آن چیزی که در 21 گرم دیده‌ایم و البته نه به آن پیچیدگی. شاید وقتی دشت سوزان را در کنار بیست و یک گرم قرار دهیم یک سر و گردن پایین‌تر باشد. آن اریژینالیتی که در بیست و یک گرم بود دیگر مسحورمان نمی‌کند. اما با همه این حرفها فیلم بسیار دلنشین است.

فیلم که آغاز می‌شود با شخصیت سیلویا با بازی دلنشین چارلیز ترون آشنا می‌شویم که گمگشته است. حس غریبی دارد. آغوشهای مختلف برایش حکم فراموش کردن دارد گویا. از سوی دیگر فیلم به داستان جینا می‌پردازد که کیم بیسینگر که پیر شده است واقعا، نقشش را بازی می‌کند. زنی میانسال که درگیر و دار رابطه‌ای موازی است. خطرات را به جان می‌خرد تا لذت دوست داشته شدن را از اعماق قلبش احساس کند. ماریانا دختر جینا قسمت دیگری از داستات را روایت می‌کند. از آن سمت نیز با سانتیاگو همراه می‌شویم که پسر جوانی است که پدرش دل به جینا داده است. فیلم با چندین شخصیت آغاز می‌شود که در ابتدا بی‌ارتباط به هم به نظر می‌رسند. با هرکدام برای دقایقی همراه می‌شوید. صبر باید کرد تا در نهایت برسیم به فصل مشترک داستان. جایی که همه چیز معنا پیدا می‌کند. با اینکه با نوع کارهای قبلی آریاگا آشنا بودم و در میانه فیلم تا حدودی داستان را حدس زده بودم اما باز هم در نهایت این آریاگا است که چیز جدیدی در چنته دارد و شما را مبهوت می‌کند از این همه روایت هوشمندانه داستان.

فیلم کاندید جایزه شیر طلایی در سال 2008 بود. دیدنش را پیشنهاد می‌کنم. به همه خوبی‌های فیلم اضافه کنید دیدن هیکل تراش خورده چارلیز ترون را که خود به تنهایی سبب رستگاری است.

Burningplainesp.jpg