اخیرا در بخش ج مثل جامعه

اعدام

| 13 نظر | بدون بازتاب

اینکه اعدام مجازات صحیحی است یا نه بحث جداگانه‌ای است. سر پرونده‌های مختلف اعدام بارها این بحث در وبلاگستان درگرفته است. نمی‌خواهم دوباره وارد این قسمت از بحث شوم. به هرحال از قبل باید یادآوری کنم که قطعا بنا بر مقتضیات زمان و نیازهای جامعه باید قوانین را بازبینی کرد. با این قضیه هم موافقم که اعدام پدیده خشنی است که شاید سبب بقای سیکل معیوب شود اما نکات دیگری هم هست که باید مدنظر باشد.

شرح ماوقعی که از اعدام بهنود خواندم - از وبلاگ وکیل اش- بسیار دردناک و رنج‌آور بود. حتی تصورش از پای مانیتور هم سبب خالی شدن چیزی در دلم شد. اینکه چنین سبعیت‌ای در زمان اعدام بروز کند و یک مجازات تبدیل به لذت انتقام شود قطعا مورد تایید هیچ عقل سلیمی نمی‌تواند باشد. اما مشکل همه این پرونده‌ها و موارد مشابه رفتار کسانی است که چه در قبلش سعی در اخذ رضایت دارند و چه بعدش مرثیه‌سرایی می‌کنند. این نوشته‌هایی که خواندم قریب به اتفاق چنان تصویری از فرد متهم می‌سازند که آدم تصور می‌کند که یک آدم بی‌گناه را مجازات کرده‌اند. ساده است که آدم جنبه‌ای از واقعیت را بگیرد و آن را بزرگنمایی کند و طبعا عواطف آدمها را تحریک کند. همه کسانی که دستی در نوشتن دارند به راحتی می‌توانند احساسات آدمها را تحریک کنند. اما نباید فراموش کنیمّ کسی مجازات شده است که متهم به قتل بوده است. در قانون هم ، حداقل قانون فعلی،‌ قصاص جزء مجازات قانونی است. پس چرا چنین هجمه‌ای علیه خانواده مقتول صورت می‌گیرد برای من جای سوال است.

اینکه کسی آدم عزیزی از نزدیکان شما را بکشد، بی دلیل، قطعا تلخ است. شاید تصورش هم خیلی تلخ باشد. برای من اگر چنین تجربه‌ای پیش بیاید مطمئنا اشد مجازات را برای قاتل خواستار خواهم بود. اگر زمانی قوانین دستخوش تغییر شد و مثلا ابد جایگزین اعدام شد، قطعا احساس رضایت نسبی خواهم داشت که فرد به مجازات رسیده است و لزوما دنبال این نخواهم بود که طرف کشته شود. اشکال کار به نظرم در اینجاست. از خانواده مقتول رضایت می‌خواهند . خیلی اوقات بندگان خدا به علت وضع اقتصادی‌شان کوتاه می‌آیند و دیه می‌گیرند و جان آدم به ثمن بخس خرید و فروش می‌شود. بعد هم بعد از مدتی حبس طرف آزاد می‌شود و به آغوش جامعه برمی‌گردد. در همین راستا خیلی از اوقات تصویری که از آدمهای متهم پرونده ترسیم شده است بیشتر شبیه قهرمان بوده است تا قاتل. کاری که باید کرد اصلاح قانون است، اگر واقعا قصد تغییر داریم. اگر اعدام بد است خب چیزی معادل آن جایگزین کنیم اول. نه اینکه به خاطر اینکه اعدام بد و است و خشن است و ... قاتلین و مجرمین را به جامعه بازگردانیم. مشکل اینجا است که آدمها فکر می‌کنند قتل یک اتفاق است و طرف که بیرون آمد یک دفعه قدیس می‌شود. اما خیلی از موارد اینطور نیست. کسی که می‌تواند به انسان دیگری شلیک کند یا چاقو را تا دسته در سینه‌اش فرو کند یا به یک نفر بیست ضربه کارد بزند دفعه دوم برایش راحت‌تر است. خیلی راحت‌تر از دفعه اول.

دوستان می‌گویند این عبارت که آدم باید خودش را جای خانواده مقتول بگذارد، عبارت بیخودی است. چنین حقی برای انسان قائل نشده‌اند که حکمران حیات کس دیگر باشد.یا این جمله که اگر قرار بود اعدام نتیجه داشته باشد الان باید جرم و جنایت از بین می‌رفت و نتیجه‌گیری می‌کنند که اعدام نقش بازدارنده نداشته است. من از همه این دوستان سوال می‌کنم اگر اینگونه است تمام جوامع مترقی که درشان اعدام انجام نمی‌گیرد باید جرم و جنایت‌شان حسابی کاهش یافته باشد. یا اصلا چرا دور برویم. اگر زندان واقعا موثر است و باعث متنبه شدن آدمها می‌شود پس چرا این همه آدمهایی که با جرمهای مختلف زندان می‌روند ،‌چه کوتاه چه بلند، جرم‌خیزی درشان بیشتر است و درصد بالایی از اینها مکررا در مسیر زندان - آزادی تردد می‌کنند؟! اینها استدلالهای چندان قابل قبولی نیست. کما اینکه حتی در خیلی از کشورهای مترقی مثلا برای کشتن کودکان مجازات اعدام کماکان باقی است. یا برای جرمهای مخصوص از جمله تروریسم. آن وقت این سوال پیش می‌آید که مگر جان با جان فرقی می‌کند. یک آدم ۷۰ ساله برای نزدیکانش همانقدر عزیز است که یک بچه ۵ ساله. مثلا در کشورهای اروپایی برای آدم ۱۶-۱۷ ساله که قتل می‌کند آن هم از نوع قتل درجه اول حداکثر مجازات ۱۰ سال است. من به هیچ وجه چنین مجازاتی را هم وزن جرم انجام شده نمی‌دانم. یا در بزرگسالان حداکثرش ۲۵ سال است که طرف کافی است خوش اخلاق باشد و زندانی خوبی باشد و با ۱۵ سال آزاد شود. وقتی چنین تصوری از قتل ایجاد شود من مطمئنم در ایران با این فرهنگ و فاکتورهای رفتاری آمار قتل و جنایت چند برابر می‌شود. بدون هیچ کار فرهنگی و بسترسازی دنباله‌رو دیگران بودن جز بدبختی نتیجه‌ای در بر ندارد.

از همه اینها که بگذریم من باورم نمی‌شود که آدمها اگر برای خودشان چنین مشکلی پیش بیاید به همین آسودگی رفتار کنند. همه ما فیلمهای متعدد با داستان انتقام را دیده‌ایم !‌کیست که با قهرمان داستان که به خونخواهی بلند شده است همذات پنداری نکرده باشد؟!‌ قیصر که به خونخواهی خواهر و برادرش برادران آب منگل را سلاخی کرد باعث همذات پنداری آدمها نشد!؟ کسی دلش به حال برادران آب منگل سوخت؟! مثال از این دست زیاد است. زیاد. مثلا شده کسی با اما تورمن در کیل بیل همدلی نکرده باشد در کشتن آدمهای درگیر در سرنوشتش! فیلم بودن و داستان بودن دلیل خوبی برای رد کردن این قضیه نیست. چه همه فیلمها و نوشته‌ها به گوشه‌های پنهان ذهن آدمها نقب می‌زنند. به حس عدالت جویی و انتقام که در همه آدمها وجود دارد. همه این داستان برمی‌گردد به اینکه چقدر بخواهیم همه حقیقت را ببینیم نه فقط گوشه‌ای از آن را.

اسنپ شات-3

| 12 نظر | بدون بازتاب

رانندگی از آن دسته مواردی است که هرکسی پایش را بیرون از این مرز پرگهر بگذارد، تفاوتش به کسری از ثانیه در چشمانش فرو می‌رود. در نتیجه نمی‌خواهم از رانندگی انسان‌وار و بدون استرس آنجا تعریف کنم. ایضا نمی‌خواهم وارد این قضیه شوم که چرا آنجا این مدلی است و اینجا نه. قطعا قانون خوب و رعایت قانون علت اصلی قضیه است و بحثی هم نیست. اما به نظرم رانندگی یک نشانهء خوب از کلی چیزهای دیگر است. یعنی با نگاه به رانندگی یک جامعه کلی قضیه دستگیر آدم می‌شود. کلی دیتا از وضعیت جامعه آن روز و البته گذشته‌اش به دست می‌آید.

یادش بخیر. در سال 77 استادی داشتیم به اسم خانم دکتر پ. با اینکه خودش از بهداشت روان به شدت بی‌بهره بود اما مدرس انواع و اقسام واحدهای بهداشت و بهداشت خانواده بود. حرف جالبی می‌زد خطاب به دختران کلاس. می‌گفت:"اگر کسی اومد خواستگاری‌تون نگاه به رفتار مودب و صورت تا بناگوش قرمز شده‌اش نندازین. فکر نکنین که این آدم، آدم واقعیه است که بعدا قراره باهاتون زندگی کنه. برین بشینین بغل دستش تو ماشین ببینین موقع رانندگی چیکار میکنه. انواع و اقسام فحش و فضیحت و فریاد و رفتارهای عصبی است که ازش سر می‌زنه. اون وقت می‌فهمین خود واقعی اون آدم چیه!"

واقعا هم همینطور است. رانندگی به شکلی که امروز در تهران شاهدش هستیم نشانه بارزی از همه نقایصی است که ما داریم و بهشان عادت کردیم. رانندگی امروز حاصل تربیت چندین ساله یک جامعه است که کلی فاکتور انسانی و اخلاقی را در خودش جا داده. اگر در غرب می‌توانی بدون نگرانی از چهارراه رد بشی،‌ یا موقع چراغ سبز نگران انواع و اقسام موتور و ماشین و آدم نباشی، یا اینکه موقع راندن در خیابان اصلی نگران ظاهر شدن ماشینی با سرعت وحشتناک از داخل کوچه فرعی نباشی؛‌ همه‌اش صرفا به قانون و قانونمندی ربط ندارد. بلکه بحث اعتماد است که از همان ابتدای کودکی در جای جای آن جامعه وجود دارد و کم‌کم در ذهن کودک نهادینه می‌شود. یعنی فرد مطمئن است که آدم مقابلش هم قانون را می‌داند. می‌داند. می‌داند که می‌تواند اعتماد کند به آدم بودن طرف مقابلش که هیچ شناختی هم ازش ندارد. این اعتماد همه جا همراهش خواهد بود. از رانندگی گرفته تا موقع کار کردن یا موقع خرید یا هر چیز دیگر. طرف از همان کودکی با مفهموم حق آشنا است. حق تقدم برایش حل شده است. صبر کردن برایش دردآور نیست. چون می‌داند دیگران هم برایش در موقعش صبر می‌کنند. اگر جایی حق دارد از حقش تمام و کمال استفاده می‌کند و اگر حقش را ندهند معترض می‌شود و حقش را طلب می‌کند.اما اگر جایی حقی ندارد طلبکار نمی‌شود. منتظر می‌ماند تا تقدم دیگری بگذرد.

اما اینجا. یک بار در وبلاگ سابق نوشتم که جمله "حق گرفتنی است نه دادنی" یکی از خشونت‌بارترین جملاتی است که می‌شود گفت. اینکه برای شما حقی تعیین نشده باشد، یا اگر تعیین هم شده باشد ضمانت اجرایی‌اش زور باشد و قلدری نتیجه‌اش می‌شود وضع امروز رانندگی تهران. طرف ورود ممنوع می‌آید برای اینکه از ترافیک در امان بماند. برای شما که از حقتان دارید استفاده می‌کنید چراغ می‌زند و فحشتان هم می‌دهد که بهش راه نداده‌اید. یا تا لحظه آخر در خطی حرکت می‌کند که خلوت‌تر است و بعد در ثانیه آخر می‌خواهد به منتهی‌الیه سمت مقابل برود و همیشه هم طلبکار است. این آدم حق برایش مفهوم سود شخصی دارد فقط.  یا تابلوی پارک = پنچری چهارچرخ نشانه همان نبودن ضمانت اجرایی است. وقتی طرف می‌بیند کسی حقش را نمی‌تواند بگیرد خودش دست به کار می‌شود. کم‌کم این توهم محق بودن در همه جای زندگی‌اش جاری و ساری می‌شود. از روابط داخل خانه‌اش گرفته تا محیط کار و اجتماع. توهم هم به این راحتی‌ها درمان نمی‌شود.  

هرچقدر هم سعی کنید به کودکتان به نسل بعدی‌تان بیاموزید که حق چیست و رعایت قانون چیست،  سودی ندارد. چون به محض وارد شدن به اجتماع با چنان وضعی روبرو می‌شود که چاره‌ای جز همرنگ شدن با جماعت ندارد. اینکه تغییر را باید از خودمان شروع کنیم فقط جمله قشنگی است نه بیشتر. وقتی شما با رعایت قانون بازخورد مثبتی نمی‌گیرید، انگیزه‌ای برای قانونمند شدن پیدا نمی‌کنید. در غرب رعایت قانون ارزش است. اگر شما قرمز را رد کردید به چشم انسان متمدن نگاهتان نمی‌کنند. پلیس دهانتان را مورد مرحمت قرار می‌دهد به وقت خودش. اما اینجا قانونمند بودن ارزش نیست. ارزش در سود شخصی و لحظه‌ای است اگر هم قانون را رد کنید به ریشتان می‌خندند و فکر می‌کنند شما گول تشریف دارید که مثلا در پشت ترافیک می‌ایستید و در لاین مقابل حرکت نمی‌کنید. تنها فایده رعایت قانون در اینجا عقب ماندن و ضرر کردن و نرسیدن است به اضافه کلی حرص خوردن از دست سایر آدمها که به راحتی آب خوردن خلاف می‌کنند و وضع را بد و بدتر می‌کنند. قانون را می‌شود دور زد. می‌شود بارها از زیر اجرای قانون فرار کرد. می‌توان از حس اعتماد آدمها دیگر سوء استفاده کرد؛ آنچنان که دیگر آدم نتواند به چشمان خودش هم اعتماد کند.

رانندگی در آن ور آب از جمله کارهای ناخودآگاه است که احتیاج به فعالیت مغزی بیش از حد ندارد. مثل  همان اتفاقی که گاهی برای آدم می‌افتد که غرق در افکارتان هستید و مغز شما، شما را از مسیر صحیح به خانه‌ یا مقصدتان می‌رساند. یعنی با کمترین میزان مصرف انرژی ذهنی. اما اینجا رانندگی مثل بازیهای کامپیوتری است. هرلحظه باید منتظر حادثه بود. منتظر پریدن و آدم و ماشین و موتور. منتظر دور زدن و پیچیدن‌ها و توقف‌های ناگهانی. منتظر درآمدن از پارک ناگهانی. در رانندگی به جای اینکه حواستان معطوف به جلوتان باشد باید عکس العمل‌ آدمها را حدس بزنید. یعنی شما باید جلوتر از آنها باشید تا بتوانید از خطر برهید. وقتی به مقصد می‌رسید خسته خسته هستید. ذهنتان خسته است.

این اعتماد همان فاکتوری است که در اینجا در هیچ عرصه‌ای نمی‌بینید. هیچکس به هیچکس اعتماد نمی‌کند. نمی‌تواند که اعتماد کند. چون همه توانایی این را دارند که در لحظه خلاف چیزی را که فکر می‌کردید بهتان اثبات کنند. اعتماد یکی از مهم‌ترین حلقه‌های مفقوده این قضایا است. حلقه‌ای که بعید می‌دانم هیچگاه پیدا شود.

 

اسنپ شات-2

| 9 نظر | بدون بازتاب

قبل از سفر به رم از کسانی که سابقه سفر به ایتالیا داشتند کلی توصیه و هشدار دریافت کردیم مبنی بر آمادگی برای مقابله با انواع و اقسام شرایط غیرمنتظره که منتج میشه به یک کلاهبرداری. حالا به روشها و شیوه‌های مختلف. از اینجا بود که فهمیدیم برادران ایتالیایی به علت تبادلات فرهنگی طولانی مدت با ما کلی شبیه ما هستند.

وقتی منتظر رسیدن چمدانها در فرودگاه به انتظار ایستاده بودم توجهم به چند تابلوی نصب شده روی دیوار جلب شد که نحوه رفتن از فرودگاه به سمت شهر را با وسایل نقلیه مختلف اعم از مترو و اتوبوس و ... توضیح داده بود. زیرش هم نوشته بود سوار وسایل متفرقه نشوید. با دیدن این هشدارها فهمیدم قضیه کلاهبرداری و اینها گویا خیلی جدی است.

خلاصه بعد از رسیدن بار همینجوری که دنبال محل تاکسی ها بودم مرد جوانی با سر و وضع مرتب و خندان آمد جلو. کارتی آویزان گردنش بود که یک کم خیالم را راحت کرد که طرف احتمالا راننده تاکسی‌های فرودگاه است. به ما توصیه شده بود که به هیچ وجه سوار ماشینهای بدون آرم تاکسی نشویم. من خودم هم شب قبل تو اینترنت سرچ کرده بودم راجع به مسیر و قیمتها. خلاصه ازش قیمت پرسیدم. گفت: 70 یورو. گفتم: من دیدم تو اینترنت که 50 یوروئه. بعد توضیح داد که قیمت شاتل این قدره نه تاکسی. بعد ما رو برد پهلوی یک آدمی مثل رییس خط که قبض صادر می‌کرد. راننده جدیدی آمد ما را سوار ماشین کرد و چون هنوز دو تا مسافر دیگر قرار بود سوار شوند ماشین را روشن کرد و کولرها را روشن کرد تا از گرمای هوا در امان باشیم. بعد هم در مسیر از فرودگاه تا شهر با اینکه انگلیسی‌اش در حد بلد بودن چند کلمه بود به هر آثار تاریخی که می‌رسید سعی می‌کرد شکسته بسته یک چیزهایی درباره‌اش بگه. حالا این قضیه را داشته باشید تا برسیم به تهران.

در تهران برای بار اول بود که از فرودگاه امام می‌خواستم با تاکسی بیام. الحمدلله اطلاعاتی در مورد هزینه و اینها که اصلا موجود نبود. خلاصه از عَموم شنیدم که دو نوع تاکسی هست و یک مدلش نرخ ثابته و یک مدلش تاکسی‌متردار. از در فرودگاه که آمدیم بیرون. به مسئول خط هم‌زبان می‌گم یک تاکسی می‌خوام به مقصد فلان جا. یک تاکسی را نشان من می‌ده. باز بهش می‌گم این نرخ ثابته یا نه؟ راننده هم که در این لحظه پارک کرده با دمپایی و سر و وضع کثیف آمد وسط بحث. خطاب به مسئول خط که نه ولش کن اینو من نمی‌برم. با یک لحنی که انگار درخواست تاکسی اون مدلی کفر بوده. مسئول خط هم با تریپ لاتی درمی‌آد که فرقی نمیکنه. اونا نرخش 25 تومنه. این هم همینقدرها میشه. من باز هم خواسته قبلی‌ام را تکرار می‌کنم. و علیرغم غرولندها سوار یک ماشین دیگر می‌شویم و می‌رویم خانه.

 

این یکی دیگر از فرقهای عمده این‌طرف و آن‌طرف است. شما به عنوان کسی که پول می‌پردازید و درخواست خدمات خاصی دارید از حقوق مشخصی برخوردار هستید. به عبارتی فرد خدمت دهنده سعی می‌کند رضایت خاطر شما را جلب کند. در ایتالیا که از این لحاظ به نسبت شمال اروپا به کلی داستان متفاوت است باز هم تفاوت عمده‌ای نمی‌بینید. یعنی بارها شد که متوجه می‌شدی به عنوان توریست دارند دولا پهنا حساب می‌کنند یا جنس غالب‌ می‌کنند بهت اما این قدر با خوشرویی و خنده و احترام این‌کار را می‌کردند که تو با رضایت خاطر کلاه را می‌گرفتی و دودستی بر سرت می‌گذاشتی. اما اینجا که خانه‌ات هست با کمال وقاحت سرت کلاه می‌گذارند، رعایت ادب و احترام را نمی‌کنند و تازه آخر سر یک چیزی هم طلبکار هستند.

اسنپ شات-1

| 18 نظر | بدون بازتاب

نوشتن از تفاوتهای ایران و کشورهای اروپایی شاید تکرار مکررات باشد. هرکسی که از ایران به این سرزمینها سفر کرده باشد از همان لحظه آغاز رسیدن تفاوتها را درک می‌کند. احتیاج به ذره‌بین و نگاه دقیق هم ندارد. با اینکه سفر توریستی و اقامت کوتاه با زندگی درازمدت و درگیری‌های روزمره از زمین تا آسمان فرق می‌کند بخصوص اینکه بهترین سفر عمرت بوده باشد و کلی اتفاق و حس جدید را هم تجربه کرده باشی اما با اینحال سعی کردم در کنار همه لحظات خوب کمی هم دقیق‌تر به داستان نگاه کنم ؛ به تفاوتها. چون ابتدا قصد نوشتن نداشتم شاید گوشه‌هایی را فراموش کرده باشم اما چند تصویر در ذهنم باقی است که اینجا می‌نویسم.

 

از برگشت شروع می‌کنم. در این سفر 6 بار به مقاصد مختلف هواپیما سوار شدم. اما هیچکدام به اندازه پرواز آخر به تهران بلبشو و ناراحت کننده نبود. از کپنهاگ با ترکیش ایرلاین آمدیم استانبول. در آنجا یک توقف چند ساعت داشتیم تا به تهران برگردیم. تقریبا اکثریت مسافران پرواز ایرانی بودند. میزان باری که توسط مسافران وارد هواپیما شد باورنکردنی بود. بعد هم از همان شروع پرواز ترددها شروع شد. آدمها جابجا می‌نشستند. عده‌ای دیر بلیط خریده بودند و صندلی‌هایشان جدا از هم افتاده بود. با کمال راحتی سر جای کس دیگری می‌نشستند و وقتی طرف برای نشستن سر جایش می‌رسید در کار انجام شده قرار می‌گرفت و تقریبا مجبور بود که جایش را عوض کند. آخرین سری مسافران یک دسته از ورزشکاران بودند که همراه با کاپ از مسابقات برمی‌گشتند. در راهروی هواپیما دونفرشان پشت یک مهماندار که مشغول بستن درهای محل قرار دادن ساکها بودند، در حرکت بودند تا به جایشان برسند. بعد که مهماندار در یکی از کمدهای این طرفی را بست و سرش را به سمت دیگر کرد ورزشکار ملی‌پوش محترم خواست از این خوشمزه بازیهایی که مشابهش را بچه‌ها در مدرسه برای جلب توجه می‌کنند درآورد. در را مجددا باز کرد و با بوردینگ کارتش به پشت مهماندار که دختر جوانی بود می‌زد که هی کلوز دٍ در. مهماندار برگشت فقط طرف را نگاه کرد و حتی در را نبست.

بعد که موقع بلند شدن رسید. بعد از اینکه دوبار اعلام کردند که صندلیها را به جای اول برگردانید و میزهای جلو را ببندید، ملت بدون هیچ توجهی صندلی‌ها را تا نصفه خوابانده بودند و یک آقایی در دو ردیف جلوتر از ما هر مهمانداری که رد می‌شد درخواست بالش می‌کرد. وقتی با تذکر مهماندار جهت برگرداندن صندلی به حالت اول روبرو شد هم باز توجهی نکرد. آخر سر هواپیما با همان شرایط پرواز کرد. این همان خصوصیات معروف اکثر ما ایرانی‌ها است که اساسا قانون به هیچ‌جایمان نیست. یعنی من در هیچکدام از پروازهای دیگر همچین چیزی ندیدم که آدمها علیرغم تذکر مهمانداران کار خودشان را بکنند. آن هم کاری که صرفا برای سلامتی خودشان و دیگران است. وگرنه به حال آن مهماندار چه فرقی می‌کند که صندلی من خوابیده باشد یا سیخ ایستاده باشد! 

بعد هم که هواپیما پرید و چراغ بستن کمربندها خاموش شد ملت دوباره تردد را از سر گرفتند. در پروازهای کوتاه اینجوری تایمینگ پخش غذا و جمع کردن قطعا برای مهمانداران مهم است. گاهی می‌دیدی که یک سری آدم پشت مهماندار و یک سری جلوی مهماندار با ترالی اش صف کشیدند و می‌خواهند از این ور هواپیما به آن ور هواپیما بروند. دقیقا می‌شد استیصال را در چهره مهمانداران هواپیما دید. این هم باز از خاصیت ماها است. فکر می‌کنیم اگر پول چیزی را دادیم اگر بلیت خریدیم یعنی پرواز و خدمه پرواز همه نوکر و خدمتکار ما هستند و باید فی‌الفور امر ما را اجابت کنند. این نگاه بالا به پایین که صرفا به خاطر پرداخت پول هم هست هم احتمالا ریشه عمیق در فرهنگ غنی ما دارد.

از همهمه کل مدت پرواز هم بگذریم که آدم را یاد بازار مسگرها می‌انداخت.

بعد که رسیدیم برای کنترل پاسپورت در صف بودیم که باز هم رفتارهای هموطنان من را مطمئن کرد که به خاک پاک میهن وارد شده‌ام. مثلا خانواده‌ای را می‌دیدی که نصفشان رفتند در صف این‌وری نصفی آن ور ایستاده‌اند تا اگر یک صف زودتر به سرانجام رسید عقب نمانند. آن هم برای 5-6 دقیقه این ور و آن ور.

سکانس آخر را هم در همان صف شنیدم. خانمی به آن یکی گلایه می‌کرد که:"این مهماندارها خیلی بی‌شعور بودند و بالش و پتو نمی‌دادند. چون می‌بینن ما ایرانی‌ هستیم اینجوری می‌کنن. اگر پرواز خارجی بود جرات این کارو داشتن!؟". این هم توهم همه ما که فکر می‌کنیم که بقیه آدمها ما ملت شریف و بافرهنگ ایران را تحویل نمی‌گیرند و به صرف ایرانی بودنمان با ما برخورد نامناسب می‌کنند و همه با دشمنی و پدرکشتگی دارند. اما هیچکدام لحظه‌ای فکر نمی‌کنند که این رفتارها دقیقا ریشه در نوع رفتار خودمان -یعنی اکثریت‌مان- دارد. فکر کنم همین پرواز برای هفت پشت خدمه پرواز آن شب بس باشد. باید چقدر تلاش کرد تا این تصویر دو ساعت و نیمه از خاطر آنها پاک شود؟‍!

 

ادامه دارد

 

رنسانس

| 11 نظر | بدون بازتاب

در فرودگاه امام منتظر پرواز بودیم. روبروی اطلاعات پرواز جمعیتی گرد آمده بود. بعد صفحه بورد بزرگ اطلاعات پرواز ری-نیو شد. یک پرواز به اکراین تقریبا همزمان با پرواز ما قرار بود به مقصد کیف انجام شود. ساعت چند است؟ حدود 3 صبح. بعد روی صفحه جلوی پرواز اکراین می نویسد که پرواز تاخیر دارد و ساعت جدید پرواز 5 بعدازظهر است.کم کم صداهای جلوی میز اطلاعات بالا می رود. کسی پاسخگو نیست. به مردم می گویند که به خانه هایشان بروند. بعد کم کم مردم شروع می کنند به دست زدن و پا کوبیدن. یعنی همانجا جلوی میز اطلاعات بدون اینکه بداخلاقی انجام شود یا فحشی رد و بدل شود مردم به طور منظم با هم شروع به اعتراض می کنند. ما که می رفتیم برای پرواز کماکان این اعتراض ادامه داشت. بعد فکر کردم چقدر این انتخابات و حواشی اش باعث شده تا مردم بادشان بیاید که یک سری حقوق اولیه دارند که تا به حال خیلی راحت دنبال استیفای آن نبودند. یعنی قبل از اینها اگر این اتفاق می افتاد نهایتا چهار تا فحش و بد و بیراه می دادند و هرکسی می رفت دنبال کارش بدون اینکه آب از آب تکان بخورد. فارغ از همه داستانهای مربوط به انتخابات همین دستاوردهای جدید اجتماعی مرتبط با این قضایا کلی ارزشمند است